تأثیر فرهنگ در شخصیت :

گفتیم که شخصیت هر کس از پدیده های فرهنگی بسیاری متأثر می گردد وتأثیر هریک از این پدیده ها به صورتی در عواطف ورفتار اجتماعی او متجلی می گردد. افسانه هایی که در دوران کودکی به گوش افراد بازگو می شود ،ضرب المثلها واشعار وادبیات عامیانه و…در تشکیل شخصیت مؤثرند .

هر فرد از آغاز کودکی همان شیوه هایی را بر می گزیند که فرهنگ جامعه او ایجاب می کند به بیان دیگر انسان ناگریز است که فرد مختاری سائقه های زیستی را با قید وبندهای آداب ورسوم وخواستهای فرهنگ جامعه خویش به مهار کشد تا بتواند به عنوان یک عنصر سالم ومورد قبول جمع در جامعه زندگی کند زیرا هر گونه که بروی از هنجارهای فرهنگی مجازات در پی دارد .

هنگامی که انگیزه های روانی وتظاهرات سائقهای زیستی کودک با ارزشها ومعیارهای فرهنگی جامعه انطباق یافت ،شخصیت کودک شکل می گیرد به بیان دیگر شخصیت متعادل وقتی حاصل می شود که کششهای شخص با انتظارات جمعی توافق می یابد البته بدان معنی نیست که همه امیال ارضا می شوند ،بلکه در طی تکوین شخصیت ،بر حسب فرهنگی که شخصیت بدان تعلق دارد بسیاری از امیال سرکوب می شوند به هر حال این بستگی نام دارد به خواستها ومعیارهای فرهنگی جامعه حال اگر توجه داشته باشیم که در دنیا هیچ فرهنگی همانند فرهنگ دیگر نیست وبه تعداد قومها وجامعه های مختلف فرهنگهای مختلف وجود دارد ،متوجه می شویم که به تعداد فرهنگها ،شیوه ها ی پرورش کودکان نیز گوناگون است ودر نتیجه شخصیت افراد متعلق به هر جامعه متفاوت خواهد بود .

مسدله مهمی که در حوزه فرهنگ وشخصیت مطرح است در همین جا است که :

  • تأثیر فرهنگ در تکوین شخصیت تا چه حد است ؟
  • شخصیت تا چه اندازه در چگونگی فرهنگ تأثیر می گذارد ؟
  • تأثیر متقابل فرهنگ وشخصیت چگونهاست ؟

برای پاسخ به این پرسشها مسلماًباید فرهنگهای مختلف را مورد بررسی قرار داد واز طریق مطالعه تطبیقی به نتیجه علمی رسید و نخستین تحقیق در این مورد ،پژوهشمارگات مید مردم شناس آمریکایی درباره فرهنگ جزیره ساموابود او به این نتیجه رسید که در جزیره ساموا ،به عکس جامعه های متمدن اروپایی وآمریکایی ،دوران جوانی با فشار وناراحتی روانی ملازم نیست ومردمان این جزیره افرادی سالم واجتماعی هستند . به عقیده مید علت این امر را باید در بزرگی خانواده فکر باز نسبت به مسائل جنسی وعدم تحلیل فشار اجتماعی به جوانان ،جستجو کرد .(مید 108:1365)

به عکس در میان قبیله مانر در گینه نو خودخواهی زیاد ،کار وکوشش فراوان ،شجاعت وتوانایی بدنی واحترام به قدرت از خصوصیات اساس شخصیت افراد می باشد غریزه مردمان این قبیله سرکوب می شود وجوانان –بیش از مورد جزیره ساموا –با بحران وناراحتی دست به گریبان می باشند. (صانعی 148:1354)

در تحقیق دیگری که مید (1935)راجع به ماهیت وشکل غریزه جنسی در سه جامعه ابتدایی به عمل آرد ،تأثیر فرهنگ در شخصیت را نمایان ساخت ،هدف او کشف این امر بود که شکل روابط جنسی تا چه حد معلول عوامل زیستی وتا چه اندازه محصول تربیت فرهنگی می باشد . سه قبیله ای که مید برای مطالعه انتخاب کرد در گینه نوزندگی می کنند وآراپش ،موندوگومور،چامبولی نام دارند .

مطلب مرتبط :   پرخاشگری خانوادگی از منظر روانشناختی

مردم آراپشی به نرمی ،محبت ،احساس وکمک مشترک اهمیت می دهند در نظر آنها طبیعت انسانها خوب است ودر جامعه آنها اختلاف نقش اجتماعی زن ،مرد ،پیر وجوان به حداقل موجود می باشد . افراد محجوب ومحترم کسانی هستند که صاحب خصوصیات زنانه باشند ،پرخاشگر نباشند ودر مقابل احساست دیگران واکنشهای خوب نشان دهند . خانواده آرمانی در این قبیله ،از مرد ملایمی وحساس تشکیل می شود که با زی ملایم وحساس ازدواج کرده باشد .

اما مردمان «موندوگومور »مردمی جنگند ومتغاصم هستندوبرای آنان خشونت وشجاعت اهمیت زیاددارد در تربیت کودکان شدت عمل به خرج می دهند وشخصیت پسندیده ومطلوب جامعه برای زن ومرد یکسان است وجامعه از هر دو انتظار دارد که سنگدل ،پرخاشگر ودر مسائل جنسی پر حررات ومتجاوز باشند . افراد فروتن وآسانگیر مطرود هستند .

مردمان قبیله «چامبولی »صاحب فرهنگی  پیچیده وهنردوست هستند . در این قبیله مردها به بازی وتفریح می پردازند وصاحب مقام اجتماعی بالاتری هستند ولی قدرت واقعی در دست زنان است وآنان همسر خود را خود انتخاب می کنند . مردها اجتماعاتی خاص خود را دارند وپرخاشگر ،عشوه گر ،مضنون وحیله گرند وبالاخره در فرهنگ قبیله چامبولی ،زن شریک مسلط وخونسرد فومرد دارای مسئولیت کمتری است واز لحاظ عاطفی به زن خود اتکا دارد .

مید با این تحقیق نشان می دهد که اختلافات شخصیتی را که در مغرب زمین بین مرد وزن قائل می شوند ،فیزیولوژیک نیست ،بلکه نتیجه به تعلیم وتربیتی است که زن و مرد از فرهنگ جامعه خود دریافت می دارند .

تا اینجا به اجمال ،تأثیر فرهنگ را برروی شخصیت گفتیم ،ولی آیا می توان اثرات شخصیت افراد را در چگونگی یک جامعه نادیده گرفت ،خانم روث نبدیکت مردم شناس آمریکایی می گوید :فرهنگ همان روان شناسی فرد است که با بُعد زمان بر روی پرده سینما منعکس می شود یا به بیان دیگر هواهوی فرهنگی نموداری است از شخصیت مردمی که به آن فرهنگ تعلق دارند .

بندیکت معتقد بود که تفاوت فرهنگها دردرجه اول نتیجه نیاز انسان به انتخاب بعضی از امکانات فیزیولوژیک است . همان گونه که زبان یک جامعه فقط تعداد ناچیزی از صداهایی را که از حنجره انسان قادر به ادای آنهاست با خود دارد وانتخاب این صداها نیز در هر زبان متفاوت است ،علا یق ونیازها های بی پایان بشر هم مورد انتخاب قرار می گیرد وهر فرهنگ یک سلسله از این علایق ونیازها را بر می گزیند . ساختار اجتماعی ،نهادها وسنتها وآداب ورسوم یک جامعه پیرامون همین نیازها شکل می گیرد . بندیکت با چنین استدلالیمعتقد است که در بین جامعه ها دو نوع شخصیت متفاوت وجود دارد که در ار تعلیم وتربیت وخواست جامعه در افراد بوجود می آید .بندیکت رابطه شخصیت وفرهنگ را به حدی نزدیک به هم می داند ومی گوید :ما نمی توانیم از تیپهای فرهنگ بحث کنیم ،بدون اینکه ارتباط هریک از این تیپها را با روان شناسی افراد هم فرهنگ در نظر داشته باشیم . اکنون به تأثیرات متقابل فرهنگ وشخصیت (مفهوم شخصیت اساسی یا پایه )می پردازیم :

شخصیت اساسی یا پایه :

در زندگی انسان هیچ گاه نمی توان فرهنگ وشخصیت را جدا از یکدیگر در نظر گرفت حتی به صورتتخیلی در افسانه ها واسطوره ها،اگر قهرمان داستان فردی منزوی وپرورش یافته دامان طبیعت باشد ،از زمانی مورد توجه قرار می گیرد که جامعه او را احاطه می کند .

مطلب مرتبط :   منابع انساینی چگونه مدیریت می شوند؟

برخی تجربه های فرهنگی بین همه افراد انسان مشترک است :

همه جای دنیا نوزادان به وسیله اشخاص بزرگسال تغذیه وپرستاری می شوند ،در گروههای خانوادگی زندگی می کنند ،چگونگی ارتباط با دیگران را از طریق زبان یاد می گیرند ،انواع پاداش وتنبیه را تجربه می کنند ،همچنین هر جامعه کم وبیش برای همه اعضای خود تجربه های معینی را میسر می سازد که در بسیاری از جامعه های دیگر نظیر آن یافت نمی شود . از تجربه های اجتماعی مشترک بین همه اعضای یک جامعه معین ،یک صورت بندی ویژه شخصیتی پدید می آید که شاخص معرف شخصیت بیشتر اعضای آن جامعه است که‌ان را شخصیت اساسی گویند .

درواقع شخصیت اساسی متناسب با ویژگیهای فرهنگی هر جامعه شکل می گیرد واز نظر روان شناسان آمریکایی مدل ساده شده ای است که هدف آن نشان دادن ویژگیهای روانی مشترک بین گروههای اجتماعی جامعه است ،زیرا شعار شخصیتها در جامعه به اندازه کافی متعدد وتشابه آنان با یکدیگر چنان است که می توان شخصیت اساسی را به دست آورد .

مردم شناس آمریکایی عقیده دارند که شخصیت اساسی بین زیر بنا ورو بنای فرهنگی که شامل عواملی چون :

  • تربیت اولیه دوران کودکی ،شرایط اجتماعی –اقتصادی ،اکولوژی وجمعیت (زیر بنا ).
  • ائدولوژی ،افسانه ها ونهادهای اجتماعی (رو با )می باشد قرار می گیرد .

تا پیش از دهه 1940درباره فرهنگهای مختلف مطالعات گوناگونی صورت گرفته بود که رابطه نزدیک میان فرهنگ وشخصیت را نشان می دهد اما مهمترین مسأله که کیفیت وچگونگی تأثیر در شخصیت است در ابهام باقی مانده بود . برای جبران این نقص «آبراهام کاردنیز »روان پزشک و«اِلف لینتون»مردم شناس به بررسی ومقایسه تأثیر متقابل فرهنگ وشخصیت پرداختند .(استونزل 86:1368)

آنها پس از بررسی کلیه روشهای ممکن نتیجه گرفتند که بهترین روش تحقیق در این باره «روانکاوی »است .

توجه کاردنیز وهمکارانش به دو مسأله مهم جلب شده بود :

1.آیا در خانواده از کودک محافظت ومراقبت می شود یا او را به حال خود واگذاشته وبه فراموشی سپردهاند ؟

2.چنانچه در کار تربیت کودک مراقبت به کار می رود ایا نظم وانظباطی که در مورد تمایلات جنسی ،عمل دفع ،از شیر گرفتن ومسأئل مشابه کودک تحمیل می شود ،خشک وشدید است ویا ملایم وانعطاف پذیر می باشد . به عقیده آنان بی اعتنایی وبی توجهی نسبت به کودک باعث پیدایی «خود »ضعیف می گردد واگر تربیت صحیح با نظم وانظباط همراه باشد در کودک «خود »قوی وباراده به وجود می آید . کاردنیز برخلاف فروید بر روشهای ویژه فرهنگی تعلیم وتربیت کودکان پافشاری می کند ونتیجه می گیرد که اعضای یک جامعه مشخص که در دوران کودکی با تجربه های مشابهی زندگی می کنند ؛ویژگیهای شخصیتی مشترک بسیاری خواهد داشت که آن را «شخصیت پایا »می نامد ومعتقد است که این شکل ظاهری ویژگیهای شخصیت ،نتیجه تجربه های مشابه است. (روش بلار 84:1370)

دسته بندی : لوکس ترین ها