پایان نامه های کارشناسی ارشد سری 1

تجلی فرهنگ عامه در آثار محمود دولت آبادی- قسمت ۳۲

باور به نجس بودن مثنوی
«وقتی سام طلب عافیت کرد و بیرون آمد، در کوچه به یاد آورد که ملاح بزرگ گفته بود «روزگار خوبی دارید. چهل سال پیش در این مملکت مثنوی را با انبر بلند می‌کردند و می‌گذاشتند روی رحل، و کتاب را با وسیله‌ای ورق می‌زدند که دستشان بهش نگیرد. مثنوی نجس تشخیص داده شده بود. ما برای این جنگیدیم تا کتاب نجس نباشد. شما روزگار خوبی دارید.»عجیب بود؛ عجیب نبود؟ اگر کتابی نجس تشخیص داده شده، دیگر چرا باید آن را خواند؟ جز اینست که یک کتاب به اعتبار مضامینش نجس تشخیص داده شده است…»(دولت…، ۱۳۸۳، روزگار…، ج۳، ۵۹۷)
بسم الله گفتن و فوت کردن در هنگام نگاه کردن به مرده
«گورکن گفت:… روی میت را نگاه کن. اما اول سه بار بگو بسم الله و به دورت فوت کن.»(دولت…، ۱۳۶۸، ۳۰۸)
باورهای عامه درباره امامزاده و مقدس شمردن آن
«مزار امامزاده شعیب در کوهپایه بود و مصفا. میان دو دنده کوه و بالا سر یک قلعۀ دویست خانواری علم شده بود….
میگفتند شاهزاده شعیب به زیارت جدش آقا امام رضا، از مدینه به طوس می‌رفته، که بین راه باغجر و نیشابور شهید شده و بعد از سالهای سال، نوری از فرق کوه بیرون جسته و بعد سنگی توی سنگ پیدا شده که رویش شجره نامۀ شاهزاده حک بوده است و مردم جمع شده اند و به همت هم مزارش را سرپا کرده اند و بعد هم در پایین پایش خانه‌های خودشان را چیده اند.»(دولت…، ۱۳۸۴، گلدستهها…، ۵)
«عمومندلو، پیش از خیساندن شترها، دست بر سینه می‌گذارد و… سلامی به امامزاده می‌دهد.»(دولت…، ۱۳۶۸، ۴۹۷)
خواب دیو
«شما نمیدانی که من عادت دیو رو دارم؟ دیو چهل روز خوابه و چهل روز بیدار. منم تو حرف زدنم عادت خوابیدن دیو رو دارم. اگه از خواب بیدارم نکرده بودی شاید چند هفتۀ دیگه با کسی حرف نمی زدم.»(دولت…، ۱۳۸۴، گلدستهها…، ۷۵)
گریه شتر
«قدیر نمیتوانست به یاد بیاورد از که شنیده است که:«شتر، زیر کارد که خوابانده می‌شود، گریه می‌کند.»(دولت…، ۱۳۶۸، ۹۱۲)
«قدیر به کار بریدن خرخرۀ شتر شد؛ فوارۀ خون درون جوی آب. گریه شتر فرو خوابید؛…»(دولت…، ۱۳۶۸، ۲۳۸۸)
چای داغ و ترس
«لقمه‌های عروس نقلی باید باشد و داماد چای داغ نباید بنوشد؛ از آن که چای داغ جرأت را کم می‌کند و مرد مرغدل می‌شود.»(دولت…، ۱۳۶۸، ۲۷۲۹)
عدم مصرف گوشت باعث کافر شدن می‌شود.
«… درست مثل مسلمان که اگر چهل شبانه روز گوشت نخورد، کافر حساب می‌شود؟»(دولت…، ۱۳۹۱، ۲۲۴)
کینه شتر
«لوک مست گردن تابانده، سر برگردانده و نعره کشید. عباس خیز گرفت. جنگ و گریز. لوک سر به دنبال جوان گذاشت. کینه شتر! عباس در تعریف کینۀ شتر، چیزها از زبان پیران شنیده بود. شتر دیر کینه به دل می‌گیرد، اما مبادا که کینه به دل بگیرد! خاموش کردن آن دریای آتش آسان نیست. تا نسوزاند، فرو نمی نشیند.»(دولت…، ۱۳۹۱، ۲۷۷)
۳-۵- رسوم عامیانه
ملت ایران از دیرباز دارای رسومی بوده‌اند که ریشه در فرهنگ کهن دارد. رسوم زیبایی که توسط توده مردم بوجود آمده است و نسل به نسل ادامه پیدا کرده است. بسیاری از این رسم‌ها در گذر زمان دستخوش تحولات شده است و چه بسیار رسومی که منسوخ شده است و یا رو به فراموشی رفته است.
بسیاری از این رسم‌ها در آثار شاعران یا نویسندگان کهن دیده می‌شود. از جمله منابعی که مشحون از رسوم و معتقدات عامیانه است شاهنامه فردوسی است.
در این پژوهش، رسومی که در آثار دولتآبادی آمده در بخشی مجزا مکتوب شده است. دولتآبادی در آثار خود و از جمله در کلیدر بسیار از این رسوم یاد کرده است. رسمهایی که در زمان نوشتن رمان توسط نویسنده، در بین مردم وجود داشته و خود نویسنده همه اینها را لمس کرده است. گرچه با گسترش زندگی ماشینی بسیاری از این رسم‌ها دیگر قابل لمس نیست و تنها خاطره‌ای از آنها در اذهان باقی مانده است مگر در مناطقی بکر، که هنوز به طور صد در صد زندگی ماشینی آنها را عوض نکرده است.
آثار دولتآبادی منبعی غنی از این رسم‌ها است. در این بخش تا آن جا که ظرفیت رساله و توان پژوهشگر اجازه داده است این رسوم آورده شده و در حد امکان نیز توضیحاتی داده شده است.
۳-۵-۱- رسوم عامیانه در آثار دولت‌آبادی
رسوم عروسی
«بندار… گفت: خون وقتی باید بریزد که داماد از حمام می‌آید بیرون؛ داماد وقتی باید ازحمام بیرون بیاید که آقا و دیگر مهمانها وارد قلعه می‌شوند. همین دم در خانه هم خون می‌کنیم، نه جلو رباط. نذر دارم. حالا ناشتایت را که خوردی برو به میرزا بگو سر اصلان را اصلاح کند و ریشش را خوب تیغ بیندازد. شیدا هم با برادرش می‌رود حمام. نور جهان خودش حنا را آب کرده. بگو بسپرد به دست خود میرزا که همراه داماد می‌رود حمام. این کارها را خودت باید تمشیت بدهی. این‌ها هنوز خامند، سرشان با دمشان بازی می‌کند.»(دولتآبادی، ۱۳۶۸، ۲۳۶۰)
«باباگلاب در حالی که پیاله‌ای اسپند دود را روی یک دوری کهنه مسی به دست گرفته بود، از ته دالان کهنه پیدایش شد و عصازنان پیش آمد. اما کمی دیر شده بود. از آن که داماد و برادرش درون راه پله حمام از نظرها ناپدید شده بودند و او می‌باید خود را سر بینه به داماد می‌رسانید. دهلی‌ها جلو در حمام میدان گرفتند تا مگر شرنگ را گرم کنند.»(همان، ۲۳۶۵)
«صدای دهل، سرنا و هیاهوی از دم رباط بلند بود.
میگویند پول پاش می‌دهد این آقای تلخابادی! خدا برکت و شوکتش را زیادتر کند!»(همان، ۲۳۷۸)
«بندار هم از لب تختبام به زاغ عبدل تشر زد که پیش بدود و بگوید که ماشین‌ها از زیر قلعه بیایند دم میدان رباط، دم رباط، دم میدان رباط. بگو عروس را پیاده نکنند راهش بیندازند تا ما نرسیدهایم!
… بابا گلاب با سینی اسپند – دودش کنار بائوی در ایستاده بود، اما اصلان همچنان پا به پا می‌کرد. بندار خود را به او رسانید: نقل و نباتی – چیزی داری میان جیبهایت؟ اصلان بیاختیار دست‌هایش را درون جیب‌ها به کاوش برد و پرسید: نقل و نبات؟! بندار بند دست داماد را گرفت و در حالی که به سوی اطاق نور جهان می‌کشانیدش، گفت: خاک بر سر تو و خاک بر سر من! تو نباید ده تا نقل و ده تا سکه بریزی روی سر عروس؟! تو داماد هستی زبانم لال؛ هی… بندار خود به درون اطاقک نور جهان دوید و مشتی قند از کیسه برداشت، بیرون آمد و قندها را درون جیب اصلان ریخت و در حالی که میزای دلاک را به دشنام گرفته بود، گفت:
پول… سکّه… چل پنجاه تایی ده شاهی-یک قرانی… برو.. بدو از دخل دکان وردار خودت!…»(دولت…، ۱۳۶۸، ۲۴۸۶)
«در هر حال، صبح روز حنابندان، میرزا عماد خولیا، شاید از شوقش کام می‌زد. چون مثل یک داماد سالم به حمام رفت. البته با چند نفر از خویشان و نزدیکانش که ضرغام و دو برادری و عبدالحسین کره باز هم جزوشان بودند. مادرش که مثل همۀ زنهای همتراز خودش بی بی نامیده می‌شد، به رسم معمول تمام حنا و صابون و توتون چپق و قلیان سر حمام را بر عهده گرفته بود. همچنین اجرت و مخارج لوطی‌ها را که از صبح سحر جلو میدان حمام مشغول کوبیدن دهل و نواختن سرنا بودند. البته که جوانهای بیکار فصل زمستان عرصۀ رقص و چوب بازی را خالی نمیگذاشتند و…
طاقه کشمیر کشیده روی زین و برگ اسب هم ذخیره و بخشش بیبی بود تا چشم‌ها را خیره کند وقتی اسب را می‌بردند جلو در حمام نگه می‌دارند به انتظار بیرون آمدن داماد. همچنین سینی برنجی که رخت‌های داماد را در آن بگذارند و با یک بشقاب نقل در هیاهوی ساز و دهل، پیشاپیش اسب آراسته ببرند سر حمام. دهلی‌ها با سینی رخت‌ها وارد حمام می‌شدند تا یک نفر که خوش اقبال شناخته شده بود، عرقچین را با شگون سر داماد بگذارد. ملا وقت لباس پوشیدن به داماد چاووشی می‌کرد و درآن فاصله دهلی‌ها چپق می‌کشیدند. سلمانی… باید لباس داماد را به تن او می‌پوشانید. و سرانجام داماد در ابری که از دود اسپند حمامی هشتی را پر کرده بود، بعد از آنکه اولین سکه‌های اقدسی یا شاهی را کنار مجمعۀ اسپند می‌گذاشت، از در بیرون می‌آمد. اطرافیان داماد هم، هرکس فراخور دارندگی و سخاوت خودش، سکه هایی کنار مجمعه می‌گذاشت، و در بیرون ریش سفید چالنگ‌ها دهنۀ اسب را گرفته بود و جوانان خویشاوند رکاب را تا داماد سوار شود. و دهلی‌ها شور به پا می‌کردند با هر چه نیرو و نفس که داشتند، و اسب آرام آرام راه انداخته می‌شد تا در راه جوانان رقصان و چوباز مجال داشته باشند هنر خود را بنمایانند و جایی هم احتمالاً برای گردان کشتی گیر باقی بگذارند، و در همه حال زیق زیق سرنا و بکوب بکوب دهل بود، و در تمام طول راه از حمام تا خانۀ داماد، سینی‌های فقیرانۀ اسپند با دستان تکیده و چشمان سائل به امید چند سکه‌ای که در کنار سینی بیفتد، و شباش و هجوم جوانان بر روی شانه‌های یکدیگر، تاله. دیواری، ستونهایی از تن جوانان که در فشار بر هم موج بر می‌دارند،…»(دولت…، ۱۳۸۳، روزگار…، ج۱، ۱۵۲-۱۵۱)
«سید تلفنچی که همراه عروس آمده و اکنون میان جمعیت بود، اجازه خواه از آلاجاقی ارباب و دیگر بزرگان، بازوی داماد را گرفت و از پیشواز آمدگان جدایش کرد و او را چند گامی پیش برد. عروس را همراهان از ماشین پیاده کرده و میان میدانگاه به انتظار داماد ایستاده بودند؛ جلیل ارباب و شیدا و کدخدا حسن زعفرانی در یک طرف، عروس و نورجهان و گل اندام در طرف دیگر. گل اندام چوب عصا به دست داشت و سر فرو افکنده بود. به نظر می‌رسید که پیرزن بی باقی کور شده است.
جمعیت در دهانه کوچه، جایی که میدان گاه دم رباط می‌پیوست قرار گرفت. قدیر در حد فاصله عروس و همراهانش با پیشواز آمدگان، کنار دیوار ایستاد و چراغ را روی هر دو دست بالا گرفت. سید تلفنچی در پرتو نور چراغ توری، داماد را کنار دست خود وابداشت و نشان میمنت و مبارکی، یک دو بیتی به آواز خواند و صلوات گرفت. در صدای صلوات جمعیت، سید تلفنچی داماد را چند گامی دیگر پیش برد و چیزی بیخ گوش او گویه کرد. داماد تنها و به دشواری قدمی دیگر برداشت، دست به جیب برد و مشتی قند و سکه بیرون آورد و روی سر عروس پاشید و بی درنگ، چنان که پنداری می‌رود تا خود را قایم کند، به پس واگشت و پشت شانه پدرش ایستاد.»(دولت…، ۱۳۶۸، ۲۴۹۰-۲۴۸۹)
«بار دیگر نوبت سید تلفنچی بود که پیش برود و از گلاندام اذن بخواهد تا عروس به سوی خانه داماد راه بیفتد. اما گلاندام که با دستی چوب عصا و با دستی مچ نوه اش خدیج را چسبیده بود، سر به نکول بالا انداخت و همچنان که بود، ماند. سید تلفنچی رو به جمعیت برگشت، ایستاد و با بندار گفت: کفشپولی! خاله گلاندام کفشپولی می‌خواهد، بندار. باید برای عروست دست به کیسه ببری!

این مطلب را هم بخوانید :
تاثیر هشت هفته تمرین هوازی به همراه و بدون مصرف اسطوخودوبررسی تاثیرسطوح مختلف کنجاله ...

برای دانلود متن کامل این فایل به سایت torsa.ir مراجعه نمایید.

You may also like...