برای جستجو در بین هزاران پایان نامه در موضوعات مختلف     

      و دانلود متن کامل آنها با فرمت ورد اینجا کلیک کنید     

 
دانلود پایان نامه

در واقع همفکری ،مشورت و مشارکت در تصمیم گیری ها ویژگی اساسی این نوع ساخت قدرت درخانواده است به عبارت دیگر تصمیم گیری ها در این نوع ساخت برآیند همفکری ،نظری خواهی و دخالت دادن نظرات همگان در امورات مربوط به خانواده است.
بنابراین اگر مطالب فوق را در یک پیوستار خلاصه کنیم ،برابری را می توان دریک سر پیوستار در ارتباط با الگوی مشارکتی تصمیم گیری توسط والدین قرار داد و آن سوی پیوستار نابرابری به صورت سنتی درقالب سلطه شوهر و یار سلطه زن نمایان خواهد شد والگوی مسقلانه نیز در میانه این طیف قرار می گیرد.(ساروخانی،1387).
2-2-6-تئوریها ساختار قدرت در خانواده
2-2-6-1- تئوری منابع:
اولین تثوری ارائه شده در تبیین این موضوع که تحقیقات بسیاری بر پایه آن انجام گرفته تئوری منابع است.این تئوری نخستین بار توسط بلاد و ولف در دهه 1960 مطرح گردید. شاید بتوان گفت یکی از عوامل مؤثر درایجاد این توجه و علاقه به بحث ساختار قدرت در خانواده،ورود زنان به بازار کار باشد که پیامد های بسیاری را بر ساخت و توزیع قدرت در خانواده بر جای نهاده است؛از جمله تغییر در روابط سنتی اقتدار و ایجاد توازونی نو در روابط قدرت که تا حد زیادی به سود مشارکت بیشتر زنان درتصمیم گیرها و افزایش دامنه قدرت آنها در خانواده بوده است. لذا تحقیقات به این سو شکل گرفتند که عوامل یا عناصری که باعث افزایش یا کاهش قدرت هر زوج می شوند،کداماند.بر پایه این نظریه،فرض شد از آنجا که مردان معمولاً منابع بیشتری را در اختیار دارند،از قدرت افزون تری برخوردارند)یزدی،13:1387)
2-2-6-2-تئوری تفکیک نقش ها
تئوری دیگری که در باره ساختار قدرت در خانواده مطرح می گردد،تئوری تفکیک نقش ها ست. این نظریه بر اساس اصل سازش ناپذیر بودن نقش های رهبری و عاطفی است که پارسونز آن دو را از یکدیگر جدا می داند. شوهر با داشتن شغل و درآمد یک دسته وظایف را بر عهده دارد و بر این اساس،نظام جامعه او را رهبر اصلی و وظیفه مادر حفظ وحدت و انسجام خانواده می داند.اگر کارکرد ها وجهت گیری زنان و مردان در خانواده بسیار شبیه هم گردد،رقابت میان آنها زندگی خانوادگی را مختل خواهد کرد و نقش تعیین کننده خانواده از لحاظ استواری اجتماعی ضعیف خواهد شد(اعزازی ،87:1376).با توجه به این کهاین تئوری از نظریه کلان کارکرد گرایی گرفته شده است ،بابت آشنایی بیشتر نظریه کارکردگرایی در این قسمت تشریح می شود.
کارکردگرایان نظام اجتماعی را دارای تعامل می‌دانند. این امر موجب می‌شود که آنها به وحدت اجزا اهمیت دهند.در نظر آنان کل و اجزای متشکله با یکدیگر در آمیخته، به وفاق رسیده و هویت واحدی پیدا کرده‌اند. بنیان کارکردگردایی به این واقعیت استوار است که کلیه سنن و مناسبات و نهادهای اجتماعی دوام و بقایشان به کار یا وظیفه‌ای بستگی دارد که نظام اجتماعی یعنی کل بر عهده دارند. در نظر فونکسیونالیست‌ها یک نهاد معمولا مجموعه‌ای وسیع و سازمان یافته از نقش‌های مرتبط با یکدیگر است، زیرا همان نقش‌ها در تحقق هدف عمومی سهیم‌اند. (ویلیام، 1372: 142)
کارکردگرایان در زمینه تفاوت‌های نقش جنسی از این فرض آغاز می‌کنند که همه جوامع تفاوت‌های جنسیتی را تشویق می‌کنند.زیرا این تفات‌ها اثرات مثبتی بر کل جامعه می‌گذارد. از آنجایی که زن عمدتاً متکی به مرد است و نیز از آنجایی که مرد از نظر جسمانی قادر به تحمیل خواسته خود به زن است، لذا بطور اجتناب‌ناپذیری مرد عضو مسلط در رابطه زن و مرد می‌شود. در نتیجه تسلط او فعالیت‌ها و الگوهای شخصیتی او بیشتر به نظر می‌آید و امتیاز بیشتری را بدست می‌آورد. (ریتزر، 1377، 463).
این ترتیبات در طول زمان در جامعه از ساخت عمیقی برخوردار می‌گردد و مردان پایگاه خود را طبیعی می‌دانند و زنان به دلیل اینکه نابرابری جنسی برایشان عادی شده است آن را می‌پذیرند و تسلیم می‌شوند. پس از آن منشاء اجتماعی تفاوت‌های نقش جنسی فراموش می‌شود و نقش‌های زنان و مردان در عوض به عنوان چیزی که از طریق عوامل زیستی تعیین شده است تلقی می‌گردد. (همان، 414).
پارسونز از صاحب‌نظران برجسته این مکتب می‌باشد. او معتقد است که نهاد خانواده پیش نیاز گریز ناپذیری برای استواری اجتماعی است. خانواده به عنوان عامل اصلی اجتماعی کردن کودکان در ملکه ذهنی ساختن نظارت اجتماعی که استواری هر جامعه‌ای که در نهایت به خانواده بستگی دارد، نقش اساسی ایفا می‌کند. وانگهی، خانواده که در کانون حیات عاطفی بزرگسالان جای دارد به عنوان عامل نظارت اجتماعی بیرونی و مفری برای تنش‌های بزرگسالان نقش بسیار تعیین‌کننده‌ای را بازی می‌کند. زیرا اگر خانواده نبود، این تنش‌ها در زندگی عمومی بروز پیدا می‌کرد. بطور کلی می‌توان گفت که از نظر پارسونز این دو کارکرد تنها در روابط صمیمی و محبت‌آمیز خانواده امکان پذیر است. خانواده که گروهی منزوی و جدا از خویشاوندان است براساس انتخاب ‌آزاد و عشق و علاقه زن و مرد به یکدیگر تشکیل می‌شود. کارکرد اجتماعی کردن کودکان را که دارای ابعاد عاطفی نیز هست به عهده دارد، محبت والدین باعث می‌شود که کودک در رابطه با دیگران، مدرسه و در گروه همسالان اعتماد به نفسی کسب کند که راهگشای او در زندگیش خواهد بود. از طرف دیگر بزرگسالان نیز برای تکامل بخشیدن به قابلیت‌ها و توانایی های خود محتاج محیط گرم و صمیمی خانواده هستند. پارسونز می‌گوید، برای آنکه خانواده بتوانند کارکرد مؤثری داشته باشد باید نوعی تقسیم کار جنسی در آن برقرار باشد تا مردان و زنان از این طریق بتوانند نقش‌های بسیار متفاوتی را بر عهده گیرند. (ریتزر، 1377، 466).
پارسونز با توجه به الگوی نقش‌ها، دو نقش متفاوت را در خانواده مطرح می‌کند از نظر او مرد نقش ابزاری (مردانه) و زن، نقش بیانگر (عاطفی) را دارد . نقش ابزاری بیشتر شامل حالات مردانه می‌شود و نقش بیانگر شامل حالات زنانه است. در این قسمت نقش حدود وظایف هر یک از والدین مشخص شده تا از اغتشاش نقش ‌ها و ایجاد یک وضعیت رقابتی در خانواده نماید. به اعتقاد او این تقسیم نقش باعث حفظ وحدت خانوادگی می‌شود. زیرا نقش مرد دادن پایگاه اجتماعی به خانواده از طریق شغل مرد و حفظ امنیت و آسایش خانواده از طریق درآمد شغلی اوست و نقش زن ایجاد روابط عاطفی ضروری برای اعضای خانواده که از مشکلات گوناگون جامعه رنج می‌برند است. پارسونز این تقسیم نقش را بهترین شکل برای حفظ وحدت خانوادگی می‌داند و تداخل هر نوع نقش دیگر را سبب به هم خوردن تعادل زندگی به حساب می‌آورد. زیرا بخصوص در اشتغال زن، او حالت بیانگر را از دست داده و تبدیل به رقیب شغلی شوهر خود می‌شود، رقابت زن و شوهر با یکدیگر سبب ناهماهنگی و نابسامانی خانواده می‌شود (اعزازی، 1376: 12).
2-2-6-3- دیدگاه فمینیسم:
دیدگاه فمینیسم یکی از دیدگاه های مهمی است که در مقابل نظریات کارکرد گرایانی همچون پارسنز قرار دارد و به شدت با آنها در مورد توزیع قدرت و تفکیک نقش ها مخالف است. اساس نظریه آنها این است که زنان در جامعه در موقعیت نابرابری نسبت به مردان واقع شده اند. زنان نسبت به مردان دسترسی کمتری به منابع مالی،پایگاه اجتماعی ،قدرت و فرصت هایی برای خود شکوفایی در مکان اجتماعی دارند و این نا برابری نتجه سازماندهی جامعه است نه اینکه منشا بیولوژیکی یا تفاوت های شخصیتی بین زنان و مردان داشته باشد. در حوزه خانواده نیز فمنیست ها معتقد ند که اساس خانواده بسوی برابری و تقارن نرفته است و لذا خانواده مکان نابرابری است؛جایی که زنان مطیع هستند و نقش های آنان از پیش تعیین شده است. آنها بر این باورند که دو ساختار بسته از تابعیت و فرمانبرداری زنان در خانواده وجود دارد.این دو ساختار گرایشات جنسیت زن ومرد را درخانواده درونی کرده،آن را به فرزندان انتقال می دهد و باعث دائمی شدن سلطه مرد و مطیع بودن زن می شود(Abbot& Wallace, 1993).
نظریه‌پردازان فمینیست مدعی‌اند در طبیعت، شکل مشخصی برای خانواده وجود ندارد و مبنای ساختاری ایدئولوژیکی خانواده را در هر جامعه، ساخت‌های اجتماعی و مفروضات ذهنی افراد نسبت به نقش انسان‌ها تشکیل می‌دهد. آنها با این نظریه خانواده روز به روز مساوات طلب‌تر و متقارن‌تر می‌شود مخالفت می‌کنند و چنین استدلال می‌کنند که خانواده جابگاه نابرابری است که زنان در آن فرودست و نقش‌هایشان تثبیت می‌شود. به نظر آنها در خانواده رو ساختار فرودستی زنان وجود دارد که در هم تنیده شده‌اند:
جایگاه زن به عنوان همسر و مادر
فرایندهای اجتماعی شدن در خانواده. که در جریان آن کودکان نگرش‌های مردانه و زنانه را درونی می‌کنند و آنها را در آینده به فرزندان خود منتقل می‌سازند، به این ترتیب سلطه مردان و فرودستی زنان تثبیت می‌شود.
ابوت و والاس هم این نکته را تایید می‌کنند و آن را چنین استدلال می‌کنند، به اعتقاد فمنیست‌ها موقعیت زنان در خانواده باید مورد بازنگری قرار گیرد چرا که به اعتقاد آنها جایگاه زن در خانواده به عنوان همسر یا مادر به جایگاهی فرودست در برابر شوهر یا پدر منجر می‌شود و دلیل این امر است کم تا حدی وابستگی اقتصادی زن به مرد است، ایدئولوژی‌های خانوادگی نیز که وسیعاً مورد قبول عام هستند، دلیل دیگر آن بشمار می‌روند. (ابوت و والاس، 1385: 157)
فمنیست‌های مارکسیستی تاکید می‌کنند که استثمار زنان در خانواده در خدمت منافع سرمایه‌داری است. آنها اظهار می کنند که خانواده نیازهای سرمایه‌داری را برآورده می کند. یعنی خانواده با کمک به ابقای نظام سرمایه‌داری در خدمت منافع طبقه حاکم است. (همان: 155)
زنان نه تنها کارگران نسل آینده را به دنیا می‌آورند، بلکه خدمات خانگی (آشپزی، نظارت و پرورش کودکان) را برای مردان در نیروی کار فراهم می‌آورند، از طرفداران نظام سرمایه‌داری و اعضای مرد طبقه کارگرد، هر دو از این ترتیب اجتماعی منتفع می‌شوند. جدایی شغلی – جنسی نخستین ظرفیتی است که در آن برتری مردان نسبت به زنان در یک جامعه سرمایه‌داری حفظ می‌شود. زنان در مشاغل کم درآمد که آنها را به مردان و به ازدواج وابسته می‌نماید جایگزین گردیده‌اند. لذا مردان هم از دستمزدهای بالاتر و هم تقسیم کار خانگی بهره‌مند می‌گردند این تقسیم کار خانگی به نوبه خود موقعیت زنان را در بازار کار تضعیف نموده و سود سرمایه را افزایش می‌دهد. لذا کار خانگی موجب کاهش ارزش قدرت کار زنان گردیده و انجام توسط زنان گردیده و انجام آن توسط زنان به خصوص مراقبت از کودکان در خانه هم مبین وابستگی و متابعت آن در ازدواج بوده و هم موقعیت آنها را در بازار کار تضعیف نموده و موجب دستمزد پایین و ایجاد شرایط پست برای آنان گردد. رادیکال فمنیست‌ها نیز اصرار می‌ورزند که این استثمار به سود مردان تمام می‌گردد. رادیکال فمنیست‌ها نیز اصرار می‌ورزند که این استثمار به سود مردان تمام می‌شود که در نظام مرد سالاری از خدمت بی مزد بهره‌مند می‌شوند . در کل هر دو (رادیکال‌ها و مارکسیست‌ها) در این مورد توافق دارند که خانواده، زنان را تحت ستم قرار می‌دهد و زنان در درون آن استثمار می‌شوند و به انقیاد در می‌آیند به نظر فمنیست‌ها، موقعیت فرودست زن و مرد نسبت به شوهر – پدر تا حدی معلول وابستگی اقتصادی است ولی ایدئولوژی‌های فراگیر خانواده نیز در ایجاد آن بی‌تأثیر نبوده است. بنابراین آنها نه تنها فرضیه‌های جامعه شناختی درباره خانواده بلکه باورهای عامه را نیز مورد چون و چرا قرار می‌دهند. از نظر فمنیست‌ها تغییر بزرگی که از قرن 17 تا کنون در خانواده روی داده است، نهادی شدن نقش (زن خانه‌دار و مادر) بوده است پیش از صنعتی‌شدن محصول کار را دارایی مشترک خانواده تلقی می‌کردند، نه دارایی افراد تا بین اعضای خانواده‌شان تقسیم شود. اما با صنعتی شدن، خانه از محل کار، یعنی مصرف از تولید جدا شد. به تدریج زنان به حوزه خانگی، مراقبت از کودکان و مردان به حوزه عمومی، کسب درآمد و مشارکت در سیاست مربوط شدند. (ابوت و والاس، 1385: 160)
انقلاب صنعتی موجب دگرگونی‌های نوع کاری را که زنان انجام می‌دادند از لحاظ اقتصادی به دستمزد شوهرانشان وابسته شدند و دیگر بر منابع اقتصادی کنترل نداشتند. (همان ، 161)
ان الکی از دیدگاه مارکسیست فمنیستی به ارائه دیدگاه‌های خود می‌پردازد وی در تبیین نقش‌های زنان در خانواده و جامعه بیان می‌کند که نقش مادر – زن خانه‌دار، به زنان ستم می‌کند و باید از میان برود، این امر بودن تجدید سازمان کامل اقتصاد و جامعه میسر می‌کند و باید از میان برود. این امر بودن تجدید سازمان کامل اقتصاد و جامعه میسر نیست زیرا نقش جنسیتی زن که نقش مادر – زن خانه‌دار را نیز شامل می‌شود و برای کارکرد عادی از تلاطم جامعه سرمایه داری ضروری است، زنی که مدعی لذت بردن از این نقش است از معنای حقیقی آن در جامعه سرمایه‌داری عاجز است او را می‌توان دارای آگاهی دانست و به استعدادهای خود به عنوان یک فرد پی نبرده است. چنین زنی تعریف سرمایه‌داری را از آنچه زن باید باشد پذیرفته است. این پذیرش گواه قدرت اقناعی چشم گیر طبقه‌ی حاکم است که از طریق نهادهای موثر در فرایند جامعه‌پذیری نظیر خانواده، مدرسه و رسانه‌های گروهی در جامعه سرمایه‌داری اعمال می‌شود. به عقیده الکی این طبع زن نیست که او را به نقش مادر یا زن خانه‌دار محدود می‌کند بله این ناشی از نیازهای اقتصادی سرمایه‌داری است. ارزشهای سرمایه‌داری استعدادها و توانایی‌های زنان را عامرانه سرکوب می‌کند(گرت، 1380: 76)
دسته بندی : علمی