برای جستجو در بین هزاران پایان نامه در موضوعات مختلف     

      و دانلود متن کامل آنها با فرمت ورد اینجا کلیک کنید     

 
دانلود پایان نامه

برخوانیِ آرش، یکی از سه متنی است که بیضایی در قالب روایی نگاشته است. داستان آرش درباره ستوربانی ایرانی است که از جانب دشمن، مأمور پرتاب تیری می‌شود که در نقطه فرود آمدنش، مرز ایران مشخص می‌شود. همگان در سپاهِ ایران آرش را خیانت‌کار می‌دانند و او نخواسته تیری را می‌افکند که روزها و شب‌ها می‌رود و باز نمی‌ایستد. آرش در پای البرز می‌میرد و مردمان هنوز منتظر بازگشت قهرمانِ خود هستند و روایت در این نقطه به پایان می‌رسد.
به‌عقیده والتر بنیامین، قصه‌گو در انتقال تجربه مردمانِ پیش از جریان تکنولوژیکِ مدرن که همراه با خود پوزیتیویسم، عقل‌گرایی، جنگ‌های بزرگ جهانی، صنعت چاپ را به ارمغان آورد؛ جایگاه بی‌همتایی داشت، اما وی زوالِ حقیقی قصه‌گویی را ورود رمان به جهانِ اندیشه‌ای انسان می‌داند. خواننده رمان در قیاس با شنونده قصه رفتار و منشیْ یکسره متفاوت و دگرگونه دارد. چرا که «شنونده قصه همنشین قصه‌گوست؛‌حتی کسی که قصه‌ای را می‌خواند، شریک این همنشینی است. اما خواننده رمان بیش از هر خواننده دیگری منزوی است» (بنیامین، 1386: 16). همنشینی با قصه‌گو، خودْ خالقِ تصاویری تکین است که محصول جدال قصه با تخیل و جدال تجربه قصه‌گو با ذهنیتِ شنونده می‌شود.
برخوانیِ آرش، بازگویی و تصویرسازِ روابط شخصیت‌های درونِ خود نیست. بلکه مجموعه روابطْ به واسطه قصه‌گوییِ یک یا چندین برخوان با شنوندگانی شکل می‌گیرد که از مبادله اطلاعات گریزانند و سطح تبادل را عمیق‌تر از آن‌چه داده‌های روزمره ارائه می‌کنند، می‌طلبند. برخوانیِ آرش، طبیعت را نه در مقام شکلِ اسطوره‌ایِ خود که در مقام بستری بدون هراس، قابل تجربه و حتی شناخت‌پذیر عینی می‌کند. شخصیت‌ها در برابر او شکل می‌گیرند و راوی (قصه‌گو) در مقابل چشمان شنوندگان نقش‌پوشی می‌کنند و اولین مبادله، مبادله نگاه است.
خواندن، شنیدن و یا دیدن روایت‌هایی با چنین ویژگی‌هایی در سنت نمایشی ایران، بی‌شباهت با جایگاه تماشاگر در تئاتر اپیکِ برشتی نیست: حضور جمعی توأم با واکنش‌هایِ بی‌درنگِ افرادی که به موضوع علاقه‌مند هستند.
این علاقه‌مندی دو هدف را پدید می‌آورد: اولین هدف کنشِ نمایشی است. (کنش) باید آن‌سان باشد که مخاطب بتواند در لحظه‌های حساس و تعیین‌کننده بر حسب تجربه‌های درونی و شخصی‌اش، آن را مورد بررسی و قضاوت قرار دهد. هدف دوم اجراست، که باید با حساسیت و شفافیت هنرمندانه‌ای، صریح و روشن به روی صحنه آورده شود..
(بنیامین، 1968: 147)
فصل پنجم
نتیجه‌گیری
این پژوهش تلاشی است در جهت تببینِ آرا و اندیشه‌های انتقادیِ والتر بنیامین درباره هنر مدرن و نیز کوششی است در راستایِ بازخوانیِ بسیاری از آرای او که مستقیماً‌ مقوله تئاتر را هدف نگرفته است اما به‌عقیده نگارنده گستره مبانیِ مطرح‌شده از سویِ وی به اندازه‌ای هست که بتوان تئاتر مدرنِ قرن بیستم را به‌ حوزه نظری و اندیشه‌ای این متفکر گره زد و یا برخی مفاهیم را بازتعریف و یا واکاویِ مجدد کرد.
نگاهِ والتر بنیامین هم‌چون همفکران او در مکتب فرانکفورت در راستای ایستادگی و مقابله با مفاهیمی است که از دوران رشد و نمو جریان مدرنیته، با اهدافی صحیح و راستین پا گرفت اما در میانه راه به انحراف و کج‌راهه گراییدند. همفکرانی چون ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو که علی‌رغم تفاوت‌های روش‌شناسانه، در مبانیِ کلان اندیشه انتقادی همسو با هم مسیر را می‌پیمودند و پروژه نقد رهایی‌بخش را پی می‌گرفتند.
جریانِ مدرنیته، که از دوران پس از رنسانس در حوزه‌های دینی، فلسفی، ادبی، هنری و اجتماعی صورت گرفت؛ به یک معنا تحتِ عنوان پروژه روشنگری معروفِ اهل اندیشه شد. مبدأ آغاز شدن چنین فرایندی را می‌توان شک و تردید دانست. شک و تردیدی بنیان‌برانداز بر پیکره مادی و معنویِ حیات بشر و در نهایت دستورالعملی که بر اساس آن قرار بود انسان به مدد بهره‌مندی از قوه عقل به سروری کائنات نایل آید.
در اروپایِ دوران روشنگریِ دو مقوله پیچیده، در برابر عقل ایستاده بود که باید برداشته می‌شد: اسطوره و دین. در برخی موارد آن دو را یکی می‌انگاشتند و در برخی موارد دو مقوله مجزا، اما هدف یکسان بود و آن هم کم‌رنگ کردن بار و میزان حضور آن‌ها در حیات ذهنی بشر بود که می‌بایست جای خود را به عقلانیت دهند و در ظاهرِ امر که چنین شد.
روشنگری با ارجحیّت دادن به عقل و علمِ اثبات‌گرا و تبدیل کردن جهان به آزمایشگاهی برای تشخیص امور معقول و البته فایده‌مند، عملاً عقل را به ابزاری جهت پیشرفت و نه نیل به حقیقتِ حیات تبدیل کردند. امور معقول، آشکارا اموری شدند که سودمند و فایده‌محور باشند و در غیر این صورت محکوم به طرد هستند. مکانیسمِ چنین شبکه‌ای، بی‌تردید سرکوب امیال بشری و وسیله‌ قراردادن عقل در جهت نیل به هدف که همانا پیشرفت نام داشت، بود.
نخستین جریان معارض و مخالف این رویه، در قرن نوزدهم و با عنوان رمانتیسیسم پا گرفت. جریانی که عقل ابزاری شده را عاملِ نابودیِ تخیل،‌عاطفه و احساسِ بشری در مواجهه با حیات می‌دانستند. رمانتیسیسم با تمرکز بر رویِ بازگردانیِ تخیل، گذشته و امر اسطوره‌ای سعی در نجات‌بخشی تکه‌هایِ از کف‌رفته حیات کردند. در جهان نمایشیِ قرن نوزدهم شاید یوهان ولفگانگ گوته نویسنده نمایشنامه فاوست درخشان‌ترین چهره باشد که با ترکیبِ تخیل، حماسه و عصیان، اسطوره را بار دیگر نه به قصد ستایش و سلطه بر بشر، بلکه به نیّتِ واکاویِ سویه‌های خفیه و پنهانش در عیان‌کردن امر حقیقی و گریز از امر واقعی، مطرح کرد. سلطه مهارناپذیر امر واقعی به مدد تکنولوژی و علم اثبات‌گرا چهره حقیقیِ خود را در آغاز قرن بیستم و جنگ‌هایِ عالم‌گستر آشکار کرد.
در ابتدایِ قرن بیستم، تفکر انتقادیِ نوینی (با تأثیرپذیری‌هایی از مارکس، نیچه، وبر و لوکاچ) شکل گرفت که می‌توان والتر بنیامین را در زمره این جریان نام برد. گستره آرا و عقاید وی از الاهیات یهودی تا مارکسیسم و ماتریالیسم را شامل می‌شد. مبنای نوشتار پیشِ رو، عقاید و آرایِ بنیامین در زمینه هنر، جهانِ عقلانی‌شده، سیاستِ هنر (و یا حتی هنر سیاسی)، نگره او به امر کهن و امر اسطوره‌ای و فلسفه تاریخ است.
هدفِ تفکر انتقادی بنیامین همچون هم‌مسلکانش [آدورنو و هورکهایمر] نه نجات گذشته، بلکه نجات امید‌های گذشته است. امید‌هایی که زیر لایه‌هایی از واقعیت و عقلانیت مفقود شده است و نمی‌توان بدان باز رسید مگر به حکم نزدیک‌شدن و هم‌زمان فاصله‌گرفتن از گذشته. نمونه این ژستِ انتقادیِ انسان مدرن را می‌توان در نگاه بنیامین به «اثر هنری در عصر بازتولیدپذیریِ تکنیکیِ آن» و نیز «فقدان تجربه در پی زوال قصه‌گویی» یافت.
این نوشتار به مدد اندیشه بنیامین، راهکارها و رویکردهایِ او شکل گرفته است. نخست، ایده هم‌انگاری بازخوانیِ نمایشنامه‌های کلاسیک توسط نمایشنامه‌‌نویسانِ معاصر به مثابه امر بازتولیدپذیر و تکثیر ابژه هنری که نتیجه‌اش زوال اصالت تاریخی اثر و به تبع آن نابودیِ هاله گرداگرد آن. دوم، بازیابی تجربه از کف‌رفته در دوران مدرن به مدد بازآزمایی قصه‌گویی در جهان اطلاعات و تکنولوژی. هدف بنیامین، صرفاً عیان کردن سویه‌هایِ مخربِ عقلانیت ابزاریِ مدرن نیست، بلکه غلتیدن در تاریخ و اسطوره (نه به معنای بدویتِ پست مدرنیستی) به معنایِ ظلمات و تاریکیِ قرن حاضر در مقام سوژ‌ه‌ای حقیقتاً معاصر.
نگارنده در این نوشتار، بازخوانی اسطوره‌ها در قرن بیستم را به مثابه نوعی بازتولیدپذیری انگاشته است. بازخوانی دیالکتیکی است میان معنای کهن و معنایِ معاصر. دیالکتیکی که نویسنده مدرن در مقام سوژه شناسا با ابژه مورد شناسایی برپا می‌کند؛ در نتیجه اصالت آن از کف رفته، هاله‌اش از بین می‌رود و مردمان مدرن بی‌ترس و واهمه‌ای باستانی معنایِ بازیافته‌ای از آن را باز می‌خوانند. هدف فرا رفتن از تکین بودن اثر هنری و در اختیار توده‌ها قرار گرفتن است. هدفی که مرز ارزش‌های آیینی و کیشی هنر را می‌شکافد و به هنر ارزشی نمایشی می‌بخشد. ارزشی که به گمان بنیامین، انسان مدرن ناگزیر از پذیرفتن آن است. (درباره شرح مصداقیِ این بخش دو نمایشنامه ماشین دوزخی نوشته ژان کوکتو و نمایشنامه آنتیگون نوشته ژان آنوی به عنوان نمونه موردی آورده شده است).
در باب فقدان تجربه در دوران مدرن، بنیامین مسئله قصه و قصه‌گو را مطرح می‌کند. از نظر وی زوال تجربه و تبادل تجربه بین‌الاذهانیِ بشر مدرن، ریشه در زوال قصه‌گویی، همنشینی با شخصیت قصه‌گو و مبادله راستینی شد که کاملاً سوبژکتیو (ذهنی) است و خود را در چرخه مبادله‌های کالایی و چرخه تولید گرفتار نمی‌کند. قصه‌گویی بر خلاف عنوان و ذهنیتی که متبادر می‌کند به‌هیچ عنوان اسطوره‌پرور و افسانه‌خوان نیست، بلکه طبیعت و تاریخ را در حضور شنونده و خواننده‌اش احضار می‌کند و در این رویارویی است که خیال‌انگیزیِ طبیعت، قهرمانان و پهلوانان بر جای هراس اسطوره‌ای یا ستایشِ افسانه‌های بومی و ملی می‌نشیند.

مطلب مرتبط :   مقاله درمورد معیارهای ارزیابی و فرآیند ترجمه

فهرست منابع
ـ آدورنو، تئودور و ماکس هورکهایمر (1389). دیالکتیک روشنگری، ترجمۀ مراد فرهادپور و امید مهرگان، چاپ چهارم، تهران: گام نو.
ـ آگامبن، جورجو (1389). آپاراتوس چیست؟، ترجمۀ یاسر همتی، تهران: رخداد نو.
ـ آگامبن، جورجو (1390). کودکی و تاریخ، ترجمۀ پویا ایمانی، تهران: مرکز.
ـ آنوی، ژان (1390). آنتیگون، ترجمۀ احمد پرهیزی، تهران: نی.
ـ اشتاین، روبرت (1382). والتر بنیامین، ترجمۀ مجید مددی، تهران: اختران.