پایان نامه با کلید واژگان حـق، حــق، چـون

جان ظالم کفر و فسق و فاجر1 است خود تو را این بس که مظلوم اوفتی
دست2 ظالم زنگ مومن بستر3 است گوشت گندیده برای جان کرم4
مثل جان طفل و شیر مادر است طفل چون از خون مادر در رحم
پرورش گردیده، شیرش در خور است ز آنکه آن خون با عنایت های حق
در رگ پستان به طمع شکّر است خاک ظالم نیز از گوگرد شد
طین گوگردی درونش آذر5 است حالیا گر مال تو آلوده نیست
یا که جانت از کثافت طاهر است، گفتگویت با شه و مولا علی است
راحت از دیوان روز محشر6 است خود علی ات بگذراند از صراط
این مقام شیعیان حیدر است حیدر آن باشد که در هر دو سرای
پادشاه ملک و دربان در است و الها ثابت بمان بر حبّ او
حبّ او حوض و ضریح و مغفر7 است ((ندامت نفس))
ای دل تو در این دهر کج آیین8 به چه شادی؟ از ماه وخور و انجم وپروین به چه شادی؟
پاییز رسید از گل ونسرین به چه شــــادی؟ از غافله جا ماندی و به چه شادی؟
زان نعمت علیهم شده ای در صف ضالین9
روز آمد و شب گشت وبشد ماه برفت سال هـفـتـاد و دوبـار1 از تـوبـدیـن پـایه منوال
نه باب دگر مـانـد و نـه مـام وزن و ا طفال تـو در کنـف آز2 بـه جـا مـانـده زاغـفـال3
دل حوش شده ای جیفه4دنیاشده تأمین
بیرون زدی این جیفه هرآن قدرکه خوردی بینـتی که اجل آمــد و ناگــاه بـمــردی
دین دادی واندوختــه بـر جــای سپـردی غیــراز کفنــی هیچ به همــراه نبــردی
خود توشـه راه تـو شـده نالـه و نفریـن
بیدار شو از خواب از این هفتـه که هستـی بگشای به مسکین جگـر سوختـه دستی5
بر کن دل از این گیتی و از جیـفه برستـی بر توبه گــرا، شاید از این مرحلـه رستـی
زیراکه خدا باز نهاده است درتوبه وآیین
ایـن پـنـد مــرا یـاوه مپنــدار کـه روزی بـا آتـش حـرص وطمـع و آز بـســـوزی
ز انفاق اگــر روی یـتـیـمـی بـفـــروزی بی شبهه چنان است که جنّت شده روزی
والــه شده مسـرور به انفـاق مسـاکیـن
((توسّل به مولا از دست نفس امّاره))6
مـن رند خـرابـاتــم7 بـی موطن ومــالم غــوّاص یــم فکــرم و عنقــای خیالــم
در ثانیــه ای سیــر کنم ملک دو عــالم آزاد ز قیـــد طـمـعـم نیسـت مــلالــم
با چشم خرد عرصه عالـم همــه بینـم
بر هم بـزنـم از شعف و شوق به کف کف من بگذرم ازخیل ملک یک یک وصف صف
مـن بشمـرم اوضـاع فلک تک تک و لفلف1 زین سیرنه حاجت به براق است ونه رف رف
قوسین او ادنـی روم و سـدره2 نشینـم
مـن پـور صفـی3 (( واله )) بستوده صفاتـم در جلـد تنـم جلــوه گــر جـوهـر ذاتـم4
مـن می روم از دار فنــا، نیست ممـاتــم5 در ملک بـقـــا بــاشـــم ودارای حیـاتم
چـون امّت محمــودم واین است یقینـم
چشمانت به هم بندوسپس هر دو جهان بین گویی به چه؟گویمت که بـا دیده جــان بین
ایجاد و عـدم، نار و نعیم، کـون و مکان بین در پــرده اســرار شـو اســرار نهــان بین
گـر تـو نه چنینی، من دیوانـه6 چنینم
مـن کیستم از چیست دل و مغـز و زبانـم؟ من چیستم از کیست سخن های زبــانـم؟
یعنـی چـه بـود در تنـم این نقـد روانـم 7 کاین گونه پرد بی پر و بال از دل و جانـم
کان از تن من محـو شـود، مائم و طینم
آری منـم آن نقطــه مقصــود که از خاک بسرشت و به وی کـرد عطا تاج کرمناک1
چـون بعد افق بحــر طلوع شــه لـولاک2 زین راه از آن بـار امـانت3 نشـدش پــاک
من نیـز دل آزاد و ســرافـــراز از اینــم
لیکـن به تنش وســوســـه نفس اثـرکـرد ابلیس در آن خانـه از این راه سفـر کــرد
بی راهـه گـزیــد و ز ره راست حـذر کرد از آن همـه نعمت به یکـی دانـه نظر کـرد
از وسوسه اش باخت جـدم4 خلد برینـم
لیکن پس از آن خبط همـی بـود بـه زاری تـا مدّت دیــری؛ سپس رحـمـت بــاری،
دریافت زشفقت، تنش از زنـگ5 شد عـاری از گنج6 به رنج7 اندر و در مـزرعـه کـاری8
اینک مـن از آن راه گـرفتــار زمـیـنــم9
امّا به خبـر باش که جـان عیب پذیـراست زان چند عوارض10 چو ذیرد نه منیر است11 بود آب1روان لیک چو آلــوده به قیر2 است مطرود خـدای است و ابا جمله اسیر است
وآنگــاه گرفتــارعقــابـــات مـهـیـنـم3
اینک مـن سـرگشتــه ز پـایـان جهــالت آزاد و هــدایت شـدم از قـیــد ضـلالــت
زیرا کـه از آن دست به وی گشت حـوالت تیری که به نوک داشت بسی شهد وحلاوت
در دار فـنـا کاشتـه خـویـش بـچـیـنم4
کـرباس5 شود بستــر دیبــا و حــریـــرم از بـیــن رود پایگــه6 وفـــرش وسـریــرم
گــرد نه سمـاوات و زمین سقفم و زیــرم7 من از دل وجان حکـــم قضـــارا بپذیــرم
تـا وارهــد از دام بــلا جــان هـزیـنــم
ای نفس امــاره تــو ببیـن زنگ ظلامــی8 تو دشمن جـانــی و بـه ابلیس، غـلامــی
بــر طایـر روحـم قفســی، دانــه ودامــی از بـهــر من زار نـمـــانـده است دوامــی
بـنـگـرز سـراپــای تـنــم عظم رمیمم9
یک عمــر به جانم سبب مظلمـه10 گشتی طالب به زر و نوش و می و زمزمه گشتــی
بـالیـدی از ایـن راه و بلنـد از همـه گشتـی دارای مقــام اجـل1 و مـحـکـمـه گشتـی
زیـن جـمله فسون تو نزد رخنه به دینـم
چـون حمـد خــدا من ز ازل شیعــه پاکم نه جمع نصـارا، نـه یهـودم نـه شـکـاکـم2
اسـلامـم و اثنـی عشــری گـوهـــر پاکـم حبّ نـبــی و آل رهـــانــد زهــــلاکـم
با حــوری و غلمـان جنان جفت و قرینم
تـو نیــز ز الـحـاح مــن از کــار فتـــادی بــر اصـل3 بـپـوسـتــی واز نـار فتــادی
صـد حـمــد خـــدارا که به یکبار فتـادی ای لاشخــور4از خـوردن مــردار5 فتــادی
مـن نیـز بـیـاویـختــه بـر حبل مـتینم6
آن حبل متیـن کـه بــود رحمت یـــزدان آن پنــج تــن پاک بــرازنـــده رحمــن
آن شـاه بــلا نوش کـه از بستن پیمــــان جـان داد و زن و بچـه وهفتـاد و دو قربان
اویـسـت شفیـع خطــر بـاز پـسـیـنــم7
باری دگـر ای نفس نه آنــی تـو کـه بـودی یـاد آر از آن مظلمــه کاغــوش گشـودی
پاکیـزه به ناپاک، خوش آغشتـــه نمـودی بـرگــوکه بجــز ناله و نفرین چه ربــودی
ای دیــو8 مگـر مـرگ ندیدی به کمینـم
والــه نه دل از نفس دگــر رو به غنــا بود دلگــرم نه زین لانـه بشکستـــه بنا بـود
عـمــرش بـه تـزلـزل شـده و رو به فنا بود ایـن هـفته کـه باقی است همه محو ثنا بود
شاید که بخشند به او خلد برینم
((گوشه ای از غربتی وتوصل))
چه خوش است اشک ریزی زچه ره زراه غربت
که چکدسرشک چشمت همه جابه روی تربت ز هـی از نشستن تن به کجا به کنـج خلوت
خرم از گشودن دل به چه فن به آه حســــرت
کـه دمـی هــزار سالـش ز شمار عمر باشـد
نفـسی هزار ما هش بـود از مـدار عـسرت1 دگـر از لـذایـذ2 دیـن، که به ثلث آخر شب
بـه دعا زبان گشایی بخدا بـه قصد قربت کـه3 در نـجـات آن دم زخدا گشـوده گردد
به رخ غریب بی کس به سر اسیر مـحـنـت ز خـدا نـصـیبـم آمـدکـه ببینم ایــن لذایذ کـه زعـزت او فـتــادم بـه مـیان چاه ذلّت چه جهی؟ که در میانش بجـز بـلا نـبـاشـد
چـه بلا؟ کـزو نـدیـدم بـجز از جفا وخفّت خرم آن نسیم صبحی که به جان نیک بختان
چو وزد به وی گشایـددری از شـمیم جنّت ولی آن غریب بی کس که شبش نبوده خوابی
شود آن نسیم بر وی همه درد و رنج و آفت چه قَدَر وجیه4 باشد بـه تـن غریب بی کس
خوی5 وخاک نا تمیزی به مراتب از نظافت چـو غـریـب نـقش خـود را زمیان آب بیند
خودش از قیافه ی خود بشود قرین وحشت چوبه هیچ قدرتش نی، به یکی مکان خلوت
رود آن قَدَربـگـریـد کـه نَفَس دهد کفایت چه که ای بسانشستم که بجزخودم کـسی را نه زقوم خویش دیدم نه انیس نیک فطرت ز نشستنم خیالم بـه تـنـم نـظاره می کرد
چه نظرهای که جانم ز تنم شدی خجالت چـو دعـای صـبـحـگـاهی زخدا قبول آمد
به نجف رسید جانم که علی کند شفاعت بـه عـلـی بـنـالـم ایـن دم ز مصیبت زمـانه که وی‌است نصّ‌آیت که وی است باب رحمت
اولاً تـن سـیــا هـم ز گـنــاه پـاک ســاز
بـه زلال بـحر غـفرت بـه ید جلال و قدرت دوم از دیــون1 دنـیــا بـه عــنایتی که دارد بـرهـانـدم بـدان سان که شوم بری الذّمت2 سـوم از تـفـضّـلاتـش ز فـقـیتری ام رهاند
کـه زمـیهمـان و ا هـلـم نشـود تنم خجالت دگــر از تـوجّـهـا تـش مـتـوقـّعــم که آرد
ز طـریـق3 غـفـلتم بر سر جاده ی هدایت4 که دگـر بـه راه شیطان نکشد هوای نفسـم5
نـدهـد رهـی بـه قلبم بجز از نماز و طاعت کـه تـنــم نـمـانـد دیـگـر ز بلای ناگها نی
چه بلا؟ که بر من آید همی از طریق شهوت ششمم همیشه باشدبه دعا دو دست حاجت
ز گـنـاه بـاب و مـاهـم طلـبم عطا و غفرت نـه همـان دو نـام تنها، به هزار نسل ایـشان دگر آن کسی که بر ما بودش دیون خدمت6 به علی بنـالم از دل کـه بـه روح این تمامی
ز خـدا نصیب گــردد جـنـت عظیـم رتبت به خدا همیشه واله چـو ضـریـح را بـبوسد
اول اوفـتـد بـه یادش اخوان و اهل و عترت ((می وحدت))
ســاقـیــا جــامــی بــده بــا نـام حــق زان مــی جـانـســوز حــق بـا جـام حق
تــا بـنـوشــم مـسـت و لا یـعـقـِل شـوم پـا نـهـــم در وادی ضــرغــام7 حـــق
تــا روم از بــاب حــق در بـیـت حـــق تـن نـهــم از بــی خــودی در بـام حـق
تـا بـبـیـنـم وجــه حـق بـا عـیـن حــق دسـت حـق بـر قـبضه ی صـمصـام1 حـق
چـون کـه دامـم هـسـت یـا بـکشـد مــرا یــا بـبـخـشـد وارهــم در دام حــــق
لـیـک امـیدم بــــود تـــا بــخـشــــدم سـگ بـهشـتی گشت چـون شد رام حق2
سـاقــیــا مـی ده کـه چـون بی خود شوم صبـح بـگـشـایــد بــه رویــم شــام حـق
سـاقـیـــا رطـلـی3 بـــه کــام دل بـــده تــا شـــوم دیــوانـــه از اکـــرام حــق
چــونـکــه بـر دیــوانـگــان نـبـود حَرَج4 کـــرده در قــرآن چـنـیـن اعــلام حـق
مسـتتت وحــدت پــا نـهـمـدر دام حـق بــاده ی حــق جـــام حـق انـعـام5 حـق
کـلـب شــو وا لـه ، در ایــن در6 بـا وفــا ســال و مــاه و هــفـتـه و ایــام حــق
((گله از بخت بد))
بــاز از بــلای فـتـنه ی این چرخ آبنوس7 دامـاد]]>

Author: mitra6--javid

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *