پایان نامه با کلید واژگان عاشق و معشوق

باز بر وصل خود از نوآردش گل همان گل، رنگ و بو آن رنگ و بوی
یعنی آن باشدکه بلبل خواهد اوی وصل تازه پیر را دارد جوان
خاصه بعد از هجرو سختی های آن لیک این بستان ایجاد بشر
آنچه گل روید یکی نی چون دگر چون گلی از باغ وی گیرد خزان
تا ابد دیگر نه نبیند کس از آن عاشق آن گل کزین بستان برفت
همره یارش بقبرستان برفت حالیا من عاشقم ای باز جوی
زین پس از رنگ رخم تو راز جو3 گفت: آوخ این چه عشق مفرطی است
کز فراقش موج اشکت چون شطی4 است گفت: نی نی، کامجو هستم ز وصل
گفت پس بهر چه گریی؟ گفت فصل زآنکه در پایان هجر آمد وصال
زان سپس نوبت رسد بر انفصال آن که با خنده بحجله در شوم
سوی وصل یار مَه پیکر شوم، پرتو وصل است خندانم کند
جلوه ی معشوق تابانم کند روی بر دجله از ین گریان شوم
یادآور، زان غم هجران شود وصل و هجران شاد و گریانم کنند
گاه عاقل، گاه نادانم کنند این دو دائم چون به تعقیب همند
گاه یارند و گهی از هم رمند1 هجر من بر وصل آید این زمان
باز از من وصل خواهد شد رمان روز وصلم می رسد در شام هجر
ای که در عالم نماند نام هجر! باری عارف در جواب آن جوان
گفت کآی ازشوق دل، تن ناتوان گرنه عشق تو زراه شهوت است
فصل را راهی نه در این وصلت است زین سبب وصلت نخواهد گشت فصل
عاشق و معشوق را نبود دو اصل گر بمیرد، تو بمیری باوی اش
ور رود جایی تویی چون سایه اش2 هیچ وی بی تو نتاند3 زندگی
هم تو بی او نیستت پایندگی شکوه نی از هجر و نی از مرگ کن
این چنین حالی که داری ترک کن ور حقیقت نیستت غوغا مکن
بهر شهوت عشق را رسوا مکن مرد عاشق آن نصیحت گوش کرد
پند عارف وحشتش خاموش کرد روز و شب می زیست خوش با یار خویش
بهره مند از دولت دیدار خویش مرگ چون آمد در اوّل یار مرد
روی نعشش آن جوان زار مرد چون که دل مرکز بود از بهر جان
دلبرش دل برده بود از آن جوان عاشق و معشوق را باشد دو تن
یک روان در این دو تن دارد وطن قصد در عشق حقیقی بود و بس
ای بسا شهوت پرست بوالهوس دعوی عشق حقیقی کرده اند
مدّتی طی طریقی کرده اند بعد[از آن]1 چون عشقشان بوده مجاز
پسته ی بی مغزشان گردیده باز2 ((مناظره گنجشک و مور ))
یکی صعوه3 بر نمله3 ای حمله برد
به منقار، طاقت از آن نمله برد که آن نمله با عجز لب بگشوده
ایا4 صعوه بر گو گناهم چه بود بدینسان که خواهی به منقار تیز
تن ناتوانم کنی ریز ریز ببین من یکی ذرّه برترنی ام
بسان تو دارای شهپر نی ام یکی مور ناچیز بی مایه ام
به تن فاقد نقش و پیرایه ام نه بر شهپر خویش نازیده ام
نه بر آسمان سر فرازیده ام که اینک مکافات،5 پیش آیدم
زمنقار تیز تو نیش6 آیدم نباشد مگر بیمت از دادگر
ایا صعوه از جان من درگذر به پاسخ مر آن مرغک مورخوار
بگفتا ایا نمله گوشت بدار7 که رزق مرا دادگر، مور کرد
به من از چه ره واشه8 مأمور کرد که من از تو، واشه زمن بهره مند
به گیتی بود لاشخورهای چند نخست آنکه گویی منم مورخوار
تو را شیر درّنده باشد شکار به هر نوع جنبنده بویی بری1
ابا لشکرت تن به وی پروری ملخ بر دری2، جان ستانی زمار
ببلعی تن آدمی در مزار تو را این همه گر مکافات نیست
دگر پس جهان جای آفات نیست از این گفته آن مور محکوم شد
مرا زین بیان آنچه معلوم شد، ببایدش جان را به جان پرورید
خدایی که جان برده جان آفرید چه حیوان و دیگر نبات و جماد
به گیتی بود هر سه را مرگ، زاد جماد ارنه مرگی است زاییدنش
زبشکستن و روی هم چیدنش، به بین زاد و مرگش چوآهک3 شود
چنان است جان از تنش فک4 شود و دیگر نباتات نیز این چنین
بود زاد، روییدنش از زمین پگاهی که خشکد همان مرگ اوست

حیات رویش شاخه و برگ اوست مر این جمله باشند دارای جان
بر آنان بود آدمی حکمران ورا قوّت جان ستانی برد
ز وی جان این جمله فانی برد جماد و نباتات و وحش و طیور
دد و دام و حیوان، با مار و مور دگر مابقی آنچه روزی خورند
ستانند جان تا که جان پرورند علف زار اشجار نیز این چنین
بوَد جانشان جمله از ماء و طین5 همه جان بگیرند از آب و خاک
شوند آب با خاک آندم هلاک چو آبی به حوضی درآری بجوی
بمیرد، شود تیره از رنگ بوی و یا با تبر قطع سازی درخت
دهد جان، شود خشک و شوریده بخت وگر سبز چون گاومیشش خورد
ز ریشه شود دور و جان بسپَرد غرض جمله باشند دارای جان
هم از توش جان ست جان را توان1 همانا خدا داند این نیش2 و نوش3
تو واله به تشخیص این فن نکوش ((گفتار در بی وفایی دنیا))
اندر این پنج روز4 رنگارنگ
که گهی دوستی است، گاهی جنگ از چه رو ننگری که در پایان
غیر فوت و فنا و گوری تنگ، نیست سودی در این همه کوشش
پس میالای در جنایت چنگ ای بسا کاخ های زراندود
پی ز ساروج5 و پایه ها از سنگ صاحبش رخت از این جهان بربست6
گشت مأوای مرغ شب آهنگ7 آن که باشد خلیده در گلخن
وانکه بنموده تکیه بر اورنگ8 گاه رفتن سرای هر دو یکی است
خر بی بار به ز توسن9 لنگ10 صبحگاهی به آسمان گفتم
از چه باشی همیشه در نیرنگ گفت: نیرنگ من ز بازی توست
چونکه سیمای من ندارد زنگ نقش کردار تو در آن افتد
کج تورقصی، زمن شوی دلتنگ؟ ره یکی و صلاح کار یکی است
از دو سو می روی تو چون خرچنگ بر خیالی که این جهان از تو است
هستی از خورد و خواب مست و ملنگ هیچ گه ننگری به روی زمین
چین و ایران و روم و روس فرنگ گنج قانون1 و بهشت شداد2
جام جمشید3 و شوکت هوشنگ4 بهر من باز گو کجا رفتند؟
درسرای فنا مجوی درنگ گوش بنما نوای چوپان کو
گله چون شد؟ کجاست پیش آهنک5؟ ای به راحت غنوده، سر بردار
بشنو از کاروان6 صدای زنگ شب بسی تیره است و ظلمانی
ره خطرناک، طول صد فرسنگ و اله ا زآسمان مجو ی وفا
بُگذر از ناز چرخ رنگارنگ ((یادی از جوانی و دلتنگی از پیری))
به روزی بودمی من پیش آهنگ
ز بهر صلح یا ارایش جنگ نه در توصیف خود اغراق گویم
چه در این روز هستم پیر و پالنگ7 نگاه حسن من اندر جوانی
زدودی از دل معشوقه کان زنگ دگر از بخشش و از خلق و نیکو
هم از توش و توان و هوش و فرهنگ زخود بالاتر، از ثروت ندیدم
مرا ثروت نمی گنجید در چنگ ولی در صحنه ی علم و ادب کس
نبد در ایل من چون من گران سنگ1 به هنگامی که شاه از شهرتهران
نشسته بر فراز تخت هوشنگ2 به همراه مهین سردار کلهر3
ابا دو صد سوار غرقه در شنگ4 به تهران بودمی با بخت نیکو
قرین با هیئت تیمسار و سرهنگ به تن بر، رخت گوناگون الوان
به سر بر، هم کلاهی شیک وخوش رنگ بنای عیش و نوشم تا گه خواب
زخفتن گوش بر مرغ شباهنگ کنونم این سپهر سفله پرور
به هم بشکسته با افسون و نیرنگ نه آن حسن و نه آن زیبایی تن
نه آن بذل و سخا و رونق و رنگ5 به کنج عزلت اندر چون غریبان
مکان بنموده ام با خاطری تنگ ز یک سو خانمان بی ناز و غمگین
ز شرم میهمانان غرقه در ننگ به حیرت اندرم از جور گردون
همی با بخت وارون با شدم جنگ برای نان خشک و ستر عورت
بهر رو ره سپر باشم چو خرچنگ الهی آسمان از دود آهم
سیه تر گردد از این شکل ارژنگ6 چو گوشش نیست بر داد و نوایم
شود افتاده و کو رو کر و لنگ چه نالی واله از اوضاع گردون
که الدنگ است دل بازد به الدنگ7 ((دریغ نامه))
دریغا عمر وارد شد به هفتاد
برفت از خاطر و بگذشت چون باد1 دریغ از طلعت روز جوانی
از آن عیش و نشاط خسروانی دریغ از آن شکوه سرو2 آزاد
]]>

Author: mitra6--javid

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *