Comments: 0 Posted by: حمیدی Posted on: سپتامبر 20, 2019

اینکه ۵ دقیقه به حرفه های کسی گوش بدید واسه اینکه تصویر کلی از دیدگاه اون به دنیا، امیدها و ترس ها و نگرانی های روزانه شون پیدا کنین، کافیه ؟

اما چیجوری می تونید با ۵ دقیقه حرف زدن با کسی اینجور برداشتی داشته باشین؟ بااینکه این موضوع بسیار پیچیده س اما می تونیم نکاتی رو براتون مطرح کنیم که به شما در این راه کمک کنه.

مردم معمولاً قسمت بزرگی خیلی از خودشون رو با کسائی که تازگیا آشنا شده ان، درمیون نمی گذارن. به خاطر همین باید جواب سوالات خود رو از لابلای حرفاشون برداشت کنین.

سوالاتی که ممکنه اگه مستقیماً سوال کنین تمایلی به جواب دادن به اون نداشته باشن اما بدون اینکه بدونن اشاره هایی در حرف هاشون به اون می کنن. تازمانیکه ندونن چه می کنین، می تونید بدون اینکه زنگ اخطار “ناشناس” رو تو ذهن اونا به صدا درآرین، کاری کنین که چیزایی که می خواهید رو به زبون بیارن.

اولین سوالی که باید در ذهنتون ایجاد شه اینه:

“اولین و غالب ترین حس یا وضعیت احساسی در وجود این فرد چیه؟”

با به کار گیری احساسات افراد می تونید چیزای خیلی از اونا بفهمین چون احساسات اونا اسرار روابطشون با دنیای دور و بر رو افشا میکنن و وضعیت حسی و احساسی که در زمان تجربه دنیا در اون هستن بر اعتقادات و نظراتشون اثر می گذارد. احساس یکی از ساده ترین چیزهاییه که می تونید در افراد تشخیص بدید چون نیاز به یاد گرفتن نداره—هممون یه ظرفیت ذاتی واسه تشخیص خودکار وضعیت حسی دور و بریا مون رو داریم.

احساسات از ناکجاآباد نمی آیند، اونا عکس العمل هایی به اتفاقات دور و بر ما هستن. وقتی با یه نفر هستین، شما دو نفر در فضای خالی نیستین—یه محیط دور و بر دارین و می تونید اون رو ببینین. حالا درمورد دو مورد از سه متغیر این معادله چیزایی می دونین—می دونین که محیط چه شکلیه و می دونین که فرد موردنظرتان چه حسی داره و از اینا می تونید درمورد چیزی که در فکر اون می گذره برداشت کنین.

اگه واسه هر دوی شما محیطی طبیعی باشه و وضعیت حسی خودتون وضعیت عادی باشه، احتمال اینکه فرد مقابلتون هم در اینجور وضعیت حسی باشه زیاده و این وضعیت حسی چیزای زیادی درمورد نوع شخصیت اون به شما می گوید.

اگه محیط یا موقعیت غیرعادی و عجیب باشه، باید به این فکر کنین که اینجور موقعیت و محیطی چه تاثیر حسی ممکنه بر جا بزاره و برابر با اون از وضعیت حسی فردمقابل برآورد داشته باشین. مثلا، اگه شب تو یه کوچه تاریک باشین، مطمئناً اون فرد ترسیده تر و هوشیارتر از حالت عادی خود هستش و تو یه مهمانی یا کلوپ مطمئناً پرانرژی تر از حالت عادیه.

باید ببینین فرد موردنظرتان در اون موقعیت چه حسی داره و بعد تلاش کنین اون تاثیر موقعیتی و محیطی رو از وضعیت حسی عادی اونا تفریق کنین.

وضعیت حسی عادی افراد نشون خوبی از درک اونا از جهان و دنیای اطرافه. رفتار اونا در اون وضعیت حسی نشون از نقش خودشون در اون جهان و نگاهشون به خودشونه.

در زیر به چند مثال اشاره می کنیم:

افراد عصبانی معمولاً تصور می کنن دنیا ناعادلانه س و همه آدمها می خواهند به اونا آسیب بزنن. دوست خودشون رو زیر یه ابر رعد و برق دار شخصی از بقیه جدا کنن و اونجا به تنهایی از همه کس و همه چیز متنفر باشن یا با آدمهای عصبانی دیگه پیوند می خورن تا بتونن بقیه رو بخاطر احساسات بد خودشون متهم کنن. تشخیص این افراد معمولاً بسیار ساده س!.

افراد ترسو به شکل های جور واجور وجود دارن و معمولاً رایج ترین نوع آدما هستن. افرادیکه خشن و با طرزفکر “حمله بهترین نوع دفاعه” رفتار می کنن، جزء متداولترین نوع شخصیت هستن. افراد خجالتی که بهتر می دونن به جای اینکه جربزه به خرج بدن، از ترس خود فرار کنن، قابل تحمل تر هستن اما بازم واسه همراه بودن عالی نیستن. افراد ترسویی که تلاش می کنن با رفتاری دوستانه و دوری از اذیت کردن یا ناراحت کردن بقیه به ترسشون عکس العمل بدن، دوست داشتنی ترین افراد هستن.

افراد خوشحال اونقدر نادر هستن که احتیاجی به دونستن درمورد اونا نیس. باشه…شوخی کردیم…اما نه خیلی. افراد خوشحال و خوشبخت واقعی خیلی گونه متداولی نیستن. بودن با این افراد خیلی خوبه. کسائیکه خوشحال به نظر می رسند معمولاً:

باور دارن، “هیچ اهمیتی برام نداره.” از ترسیدن خسته ان و تصمیم گرفته ان همونطوری باشن که هستن. اونا که فقط درمورد نگرانی های لحظه ای نگران می شن، به برنامه های آینده یا نقشه های درازمدت فکر نمی کنن. واسه اونا فقط رضایت از زمان حال مهمه و بس.

دومین سوالی که باید جواب بدید اینه که:

“چیجوری وضعیت حسی عادی این فرد به این شکل دراومده؟”

حال الان اون فرد از گذشته و اتفاقاتی که در گذشته براشون افتاده ساخته شده. این رویدادها و موقعیت های مهم زندگی اونا بوده که باعث شده کسی شن که الان هستن. باتوجه به اطلاعات هرچند کوچیکی که ممکنه در صحبت شون به اون اشاره کنن، می تونید پی به داستان زندگی اونا ببرین.

آدمها معمولاً کمتر درمورد گذشته شون با کسی حرف میزنن اما افکارشون درمورد آینده رو خیلی راحت در میان می گذارن و این واسه حدس زدن درمورد گذشته شون واسه شما کافیه. آدمها معمولاً از چیزی فرار می کنن، پس اون چیزی که می خواهند معمولاً مخالف اون چیزیه که قبلاً داشته ان.

وقتی پی به وضعیت حسی عادی اون فرد و نوع تجربیاتی که در گذشته داشته ان بردین، می تونید افکار و ایده های اونا رو با یه تحریک ساده بسازین:

یه موضوع انتخاب کنین، مثلاً موضوع X. نوع افکاری که درمورد اون موضوع داشته اید رو به یاد بیارید. اتفاقات و موقعیت هایی که باعث شد اینجور افکاری داشته باشین رو هم به خاطر بیارید. بعد، خود رو جای فردمقابل بذارین، تو یه معنی عینی. خودتون رو با بدن، موقعیت، و همه چیز اون تجسم کنین.

بعد از نظر حسی خودتون رو جای اون بذارین—خودتون رو در وضعیت حسی عادی اون بذارین و تصور کنین که همیشه اینجور حسی داشته اید، مگراینکه تو یه وضعیت خیلی خاص باشین. بعد تصور کنین که تجربیاتی مثل اون فرد داشته اید—چه از نظر جسمی و چه فکری و احساسی. اگه موقعیتی مثل اون که قبلاً در زندگی خودتون داشته اید رو به خاطر بیارید کمک زیادی می کنه.

اینکار باعث می شه اون فرد رو طوری متفاوت با چیزی که همیشه می دیده اید ببینین و این احتمال هست که چیزی که می ببینن تقریباً مثل چیزی باشه که اون می بیند. در صحبت تون با اون کافیه یه اشاره عادی داشته باشین و می بینید که با شور و شوق خیلی زیاد دوست دارن با اون موافقت کنن و اون رو تجربه ای مشترک بدونن. اگه این اتفاق نیفتاد، شایدً باید محرکتون رو تغییر بدید.

چیزی که با این کار می تونید کشف کنین اینه که آدمها خیلی کمتر از اون چیزی که تصور می کنن، حریم شخصی دارن. آدمها متفاوتند اما تقریباً به هم شبیهند. حتی وقتی دو نفر با هم فرق دارن، هر کدوم تا حد زیادی به دیگری مثل هستن.

هدف از زندگی چیه و واسه چه هدفی باید زندگی کنین؟

چیجوری ترس از نا امید کردن بقیه رو از بین ببریم؟

مردمون چیجوری

Leave a Comment