طنزپردازان گونه نادری از آدما هستن، بعضی مردم فکر می کنن ما طنزپردازها آدمای از دست رفته ای هستیم. اما اینطوری نیس. ما قوی هستیم، ما احساساتی هستیم، ما جداگونه هستیم، ما باهوش هستیم، ما روشنفکر هستیم و ما روی خودمون و دنیا دور مون سرمایه گذاری می کنیم، جهانی که ما در مقایسه با خیلیای دیگر یک جور متفاوتی می بینیمش. اینا نشونه های یک آدم تباه شده نیس. موضوع اینه که ما انتخاب کردیم که خودمون رو عمیق تر بشناسیم، حال اونکه خیلیا اصلا به خودشون زحمت اینجور کاری رو نمی دن.

وقتی به زمان زندگی قبل از طنزم نگاه می کنم، می بینم که انگار یک چیزی کم داشتم. اما نمی دونستم که اون چیز چی بود یا که چه جوری باید برطرفش می کردم. فقط میتونم بگم که در مرحله خیلی بدی قرار داشتم. می خواستم راه شغلی ام رو تغییر دهم، اما همیشه به درِ بسته می خوردم. این باعث شده بود خیلی احساس شکست کنم و این احساس روی جنبه های دیگر زندگی ام اثر گذاشته بود. یک بار سراغ مشاور شغلی رفتم و اون به من گفت که نیاز به روان درمانی دارم. به خانوم مشاور گفتم که اصلا نمی فهمد چه داره می گه.

چار روز بعد، در اتاق انتظار یک مطب روان درمانی نشسته بودم، اما چون بیمه ای که از اون استفاده می کردم شامل خدمات روان درمانی نمی شد، از این کار بیخیال شدم. اون وقتا واقعا نمی دونستم که افسردگی چیه. درباره اش تحقیق نکردم و هیچوقت هم خودم رو یک آدم افسرده نمی دیدم چون اصلا نمی دونستم که افسردگی چه شکلیه. اما حالا که به اون زمان نگاه می کنم… بله من افسرده بودم.

مطلب مرتبط :   اسلیو معده چیست؛ نحوه انجام، مزایا، عوارض احتمالی و مراقبت‌‌های لازم آن

همون روزها بود که برادرم ازدواج کرد. ساعتا وقت گذاشتم تا واسه سخنرانی اون روزِ مهم چیزی بنویسم. وقتی پشت میکروفون رفتم، خیلی مضطرب شده بودم چون از صحبت کردن جلوی جمع خوشم نمی اومد. اما سخنرانی اون روزم رو دوست داشتم. کمی بعد از این که شروع کردم، خنده ی ۳۰۰ نفر رو به چشم خودم دیدم. بهترین احساس دنیا بود و همین احساس بود که تغییرم داد؛ در عرض چند ثانیه، من متحول شده بودم.

حدود یک ماه بعد، شروع کردم به اجرای استندآپ کمدی و همه چیز تقریبا خیلی سریع پیش رفت. منظورم از اینکه همه چیز داشت خوب پیش می رفت این نیس که تونسته بودم همه رو از خنده بترکانم، منظورم اینه که احساس شادتری داشتم و واسه زندگی هیجان زدم. حدود چار دقیقه پشت میکروفون می رفتم و فکر می کردم مطالبی که آماده کردم همه رو از خنده می ترکونن، اما در ۹۰ درصد موارد اشتباه فکر می کردم. ، در پنج دفعه ی اولی که یک چیز خیلی بامزه رو تعریف می کردم، حتی یک نفر هم به خنده نمی افتاد، اما این مهم نبود؛ من عاشق این کار شده بودم.

من باور دارم وقتی چیزی قراره ثروثِ تو شه، همه کائنات تو رو به طرف اون هدف هُل میدن و برعکس. در عرض شش ماه، استندآپ کمدی همه زندگی گذشته منو به کل بلعید و من از این پیشامد خیلی ممنونم.

من عاشق این کارم. عاشق هر چیزی هستم که به استندآپ کمدی مربوط می شه: موفقیت یک جُکِ جدید، پتانسیل جُکی که هنوز جای کار داره و آدمایی که هر روز با اونا در ارتباطم؛ همه چیز.

مطلب مرتبط :   اسپاتیفای چیست و چگونه کار می‌کند؟

هنوز نمی تونم بگم که کار در بخش ی استندآپ کمدی و نویسندگی چه آینده ای رو برایم رقم میزنه، اما میتونم بگم که بیشتر وقتا مثل یک آدم بالغ رفتار کردم و کاری رو انجام دادم که فکر می کردم به صلاحمه و همین رفتار بدبختم کرد.

من به تغییر نیاز داشتم. خیلی سخت بود که از یک شغل با درآمد ثابت بگذرم و وارد شغلی شوم که هیچ آینده مشخصی نداره. نمی دونستم اگه شغلم رو فدای استندآپ کمدی کنم چه آینده ای در انتظارم هستش، اما دقیقا این رو می دونستم که اگه این کار رو نکنم آینده ام چه شکلی میشه.

برگرفته از: comedyofchicago


دسته بندی : Uncategorized

دیدگاهتان را بنویسید