این روزها کمتر کسی پیدا می شه که با وجود برنامه پرطرفدار خندوانه با معنی استندآپ کمدی آشنا نباشه. اگه به زندگی خصوصی کمدینایی که مثل این برنامه ها رو اجرا می کنن مراجعه کنیم، نمونه هایی پیدا می کنیم که زندگی پررنج شون خیلی ما رو تحت اثر قرارخواهند داد. اون وقته که از خودمون می پرسیم چه جوری می شه یک نفر علی خلاف میل دست و پنجه نرم کردن با ناراحتیای زیاد بتونه هم اونقدر شوخ طبع بمونه و ما رو هم به خندیدن مجبور کنه.

در این قسمت، از زندگی کاتیه گوچا (Kaatje Gotcha) خواهیم گفت که گرفتار به آسیب نخاعی ناقص و هم سندرم درد مرکزیه. اون هر چند از ناتوانی جسمی رنج می بره و بیشتر اوقاتش رو باید درازکش روی تخت بگذراند، هر هفته چند ساعتی رو واسه مردم اسنتد آپ کمدی اجرا می کنه و اونا رو می خندونه. کاتیه از خنداندن مردم نیرو میگیره و باقی موندن زندگی رو در طنز پیدا کرده. اون چه می خونین بخشی از خاطرات اوست.

عجب حس فوق العاده ایه اگه بتونی درمانگرت رو به خنده بندازی، به ویژه اون که اسم خانوم درمانگرت هوپ (Hope) به معنی امید باشه. من دچار آسیب نخاعی ناقص و هم سندرم درد طولانی از ناحیه قفسه ی سینه به پایین هستم. الان که دارم اینا رو می نویسم، روی تختم در اتاق نشیمن دراز کشیده ام. ناراحتی جسمی دیگرم اینه که بین مغز و گیرنده های پوستی بدنم رابطه برقرار نمی شه. واسه همین هر روز مجبورم پاهایم رو بررسی کنم تا نکنه زخمی ایجاد شده باشه. حتی یک جراحت یا تاول کوچیک هم نباید ندیده گرفته شه.

در جولای ۲۰۱۵ جواب ارتوپدی ستون فقراتم چیزی رو که خیلی وقت احتمال می دادم تأیید کرد: این درد عصبی قرار بود تا همیشه با من بمونه و شاید حتی بدتر می شد. با این که جوابش رو می دونستم، از خودم پرسیدم: «یعنی من باید بعد از این یه زندگی آروم و ساکت داشته باشم؟» اون روز وقتی به خونه برگشتم چون نمی تونستم سرنوشتی رو که برایم رقم خورده بود قبول کنم، از شدت خشم به گریه افتادم. بعد یک دفترچه کهنه ی ننوشته برداشتم و شروع کردم به نوشتن. نوشتم و نوشتم تا این که حالم جا اومد. با این که هنوز کمی غمگین بودم، شوخ طبعی ام گل کرده بود. اما بیشتر از این که غمگین باشم، احساس شوخ طبعی می کردم.

از بچگی از گروه طنز انگلیسی مونتی پایتون (Monty Python) خوشم می اومد و به عنوان یک اروپایی عاشق فیلمای پینک پنتر (Pink Panther) بودم. چون اجازه نداشتیم ساعتای طولانی تلویزیون تماشا کنیم (بیشترین حد یک ساعت و نیم، اونم فقط از بین دو کانال باید انتخاب می کردیم)، پس بهترین انتخاب مون این بود که پای تماشای مجموعه تلویزیونی سوپ (Soap) بشینیم. دیوانگی بخش جدانشدنی برنامه های طنز به حساب می اومد، طوری که انگار به تار و پودش گره خورده بود. وقتی فیلم اونجا بودن (Being There) رو دیدم جیغ کشیدم. از حرکات شرلی مک لین (Shirley MacLaine) چندشم شد.

مطلب مرتبط :   استرس چگونه باعث اضافه‌وزن شما می‌شود؟

پیتر سلرز (Peter Sellers) می گه: «اگه فکر کنیم یک موضوعی به درد کمدی نمی خورد یعنی شکست رو پذیرفته ایم. بعضی وقتا واقعیت اون قدر وحشتناکه که جز در غالب طنز نمی شه با اون روبرو شد.»

از همون اولین باری که میکروفون دست گرفتم، تصمیمم این بود که حقیقت رو به شکل قابل تحملی جلوه دهم، درست همون طوری که دکتر خوش تیپ آمریکایی-آسیاییم به من گفت: «، تو یه جور درد استخوانی مثل به سرطان داری، با این فرق که زنده می مونی.» چیزی که پزشکم راجبه اون صحبت می کرد، توضیح یک مریضی دردناک به نام آراکنوئیدیت چسبنده بود. وقتی اینا رو توضیح می داد، در چشمانش اشک جمع شده بود. اینجا بود که فهمیدم شرایط خیلی خرابه، اما در اون لحظه تنها چیزی که می خواستم فقط این بود که روزی بتونم چیزایی رو که در دفترچه ام می نوشتم رو پشت میکروفون اجرا کنم.

با مارتی آدام اسمیت (Marty Adamsmith)، تنها کمدینی که در تموم آلبوکِرِک می شناختم، درباره ی دیدگاهم حرف زدم و به اون گفتم فکر می کنم طنز آخرین راه نجات یک تمدن در حال فروپاشیه. وقتی خندید، ایده ی مسخره ای رو که تو سرم داشتم با اون در بین گذاشتم، این که دلم میخواس استندآپ کمدی اجرا کنم. یادم افتاد محلی که دوستم اونجا برنامه اجرا می کرد یک نیمکت هم داشت. به خودم یاد دادم نباید از این که در بین جمع زیر پتو دراز بکشم، خجالت زده شوم.

حتی روی ویلچر خیلی سخت بود که صاف نشستن رو تمرین کنم، چون حواسم پرت می شد. اما دیگر دیر شده بود. حالا دیگر طنزپردازان دیگری از جامعه ی استندآپ کمدینای بک الی (Back Alley) ازم خواسته بودن که در کنارشان برنامه اجرا کنم. سرم حسابی شلوغ شده بود. هر روز روی متنای اجرا کار می کردم و هفته ای دو بار روی صحنه می رفتم. در حالی که زندگی من اینطوری می گذشت، خونواده ام کیلومترها دورتر ازم، احوال خیلی خوشی نداشتن.

مطلب مرتبط :   اسپاتیفای چیست و چگونه کار می‌کند؟

فراموشی بابام خیلی بد تر شده بود. خوشبختانه یا بدیش اینه، به شکل خودخواهانه ای نیاز داشتم که اون یک بار دیگر فقط واسه آخرین دفعه منو بشناسد. ۱۸ ساعت نشستن همیشگی باعث شده بود درد عصبی ام برگشت کنه. این بار تشخیص دادن که علاوه بر آسیب نخاعی و آراکنوئیدیت چسبنده به سندرم درد مرکزی گرفتار هستم. سه هفته بعد در بیمارستان لاولیس ریهبیلیتیشن (Lovelace Rehabilitation) بستری شدم. هر چند ۱۲ هفته نمی تونستم استندآپ کمدی اجرا کنم، هم اونقدر به نوشتن متن ام ادامه دادم. در ماه دسامبر از بیمارستان مرخص شدم. هیچکی رو در آمریکا نداشتم و فقط گربه ی ۱۵ ساله ام، پِپِر با خوشحالی منتظر بازگشتم بود. اما پپر هم یک هفته بعد به دلیل یه جور سرطان غیرقابل جراحی فوت کرد.

اون شب ۱۵ دقیقه با حالتی عصبانی درباره ی تروریستا، استیون سیگال (Steven Seagal) و علف هرز حرف زدم. بعدش حالم بد شد و دو هفته کامل بستری بودم. اما دوباره سر کارم برگشتم. جامعه ی طنزپردازان خیلی از بازگشتم استقبال کردن، طوری که حس کردم انگار اصلاً غیبت نداشتم. بزرگ ترین اشتباهم اول کار این بود که ۳۴۳ لطیفه نوشتم. اون وقتا هنوز نفهمیده بودم که کمیت مهم نیس، بلکه باید روی کیفیت اجراها و طرز ارائه لطیفها تمرکز کنم.

طنز به قلبم راه باز کرد، راهی شد که به وسیله اون تونستم با دنیا رابطه برقرار کنم. طنز تنها شکل هنره که کمکم می کنه کودک درون آسیب دیده ام رو آزاد کنم و در کالبدی که در بهترین حالت چیزی بیشتر از یک لطیفه ی کله گنده نیس، احساس یک آدم بالغ رو داشته باشم. یک روز حرف ام رو بجای طنز به شکل داستان خواهم گفت. قدم بعدی که در پیش دارم استفاده از یک ویلچر برقیه. دوباره نگران ایجاد رابطه با بقیه و قرار گذاشتن با آدما هستم و نگران توانایی ام که چه جوری باید به اجرا ادامه دهم.

به پایان خوش اعتقادی ندارم. الآن که دارم این چیزها رو می نویسم، یک هم اتاقی دارم که شاعر و طنزپردازه؛ یک پرستار شخصی دارم، و پدر و مادرم رو بعد از این که مادرم آب مرواریدش رو بکنه، خواهم دید. بهترین دوستانی رو دارم که یک نفر می تونه در عمرش داشته باشه. دورم پر شده از هنر، نقاشای با استعداد، موزیسین و کمدین، جماعتی که فراز و نشیبا و نواقص خودشون رو دارن، درست مثل همه آدمای دیگر. موضوع اینه که چه جوری با بقیه رابطه برقرار کنیم و عضوی از یک جامعه ی بزرگ تر شیم.

برگرفته از: pyragraph


دسته بندی : Uncategorized

دیدگاهتان را بنویسید