برای جستجو در بین هزاران پایان نامه در موضوعات مختلف     

      و دانلود متن کامل آنها با فرمت ورد اینجا کلیک کنید     

 

آه دلم بهر چنان گفت و شنیدی
بر امر تو، ای سر ز همه، صبر نمودم

هم شکر خدا از پس هر جبر نمودم

پس لا به از آن چند نفر گبر نمودم

سودم که نشد آرزوی قبر نمودم!

مرگ از شرر آه من از خوف رمیدی
ای شاه تو را کشور تن کرب و بلا شد

چون مدفن تو با همه ی اهل ولاشد

خود خاک بلا بود و به عالم معلا1 شد

کویش به محبان تو اکسیر طلا شد

با سر ز خدا خاک بلایش بخریدی
واله تو از این مرحله بنویس کتابی

زوّار حسین باش تو با شوق و شتابی

چون تشنه شوی نوش کنی جرعه ی آبی

بر یاد حسین باش و جگر های کبابی

تا روز جزا باز نمایندت،2کلیدی
روزی که جهنّم بشود مست و خروشان

جان ها شود از شعله ی نارش همه جوشان!3

آنروز تو از سایه ی اقبال نکو شان

از دست علی مستی از آن مشربه4 نوشان

چون در کنف5 آل عبا جای گزیدی
((دربی وفایی دنیا))
اف6 باد بر زمانه و این هفته ی نمود

آن شاخ وبرگ و سایه و آن سازو آن سرود

بینی خزان عمر در آید به ناگهی

ریزد زهم تو را ثمر و سایه هر چه بود

فرّ و شکوه و زور جوانی وخوشگلی

بخشید از نخست ولی عا قبت چه سود؟!7

زان گونه پس گرفت از این کشور بدن

کز وی گسسته گشت به یک باره تار و پود8

از چشم نور1 بردو ز سر عقل وهوش رفت

قامت چو قصر کهنه بیامد به هم فرود

یعنی قد از قیام به سوی رکوع شد2

اینک پس از رکوع به قبر آوردسجود

چون عمر رفته را نبود راه بازگشت

پس تو مسافری و رسی دیر یا که زود3

هفصدهزار سال و یکی هفته چون هم اند

خرّم کسی که زود به منزل4 کند ورود

رو بد گمان مباش بپرداز5 دل زکین

در روز باز خواست مرو در صف یهود6

اسلام باش و پیرو اثنی عشر7 بمیر

با وضع این دو [نور]به راحت توان غنود

بر روح پاک احمد مرسل نثار باد

حمد وثنای بی حد و بیش از شُمَر8 درود

کاندر حساب حشر مرا پادشاه اوست

چونان شهی که زنگ ز روی جهان زدود

دیگر وصی و ابن عمش کاتب قضا

و اله به روز حشر چه غم داری از قیود؟!9

((نامه به جناب عباس قبادیان10 موقع برگشتن در سال 1320 از تهران به کر مانشاه))
ایا باد سحر از راه یاری

سزد گر بر پیامم گوش داری!

تو با آه سحرگاهان عجینی

تو بر حال اسیران اشک باری!

تو عطر افشان باغ و بوستانی

تو نزهت بخش گلهای بهاری!

تو پیغام آوردل های تنگی

رسول عاشق و معشوق زاری!

مرا از بهر عبّاس قبادی

بود راز و نیاز آبداری1

امیدم آنکه بر عرضش رسانی

و زین ره منّتم بر جان گذاری

بگویش ای نکو مرد سلحشور

تو پور2 شرزه شیر جان شکاری

تواز عباس3 و داود4 و جوانمیر5

دراین سامان مغرب یادگاری

تو در زندان محنت چارده سال

توانستی سلامت سر برآری

نه در مغزت پدید آمد فتوری6

نه مختل شد دماغت7 از فشاری

زفامیلت اناثی یا ذکوری8

جوان و پیر حتّی شیر خواری

به ما شین در نشاندند و شمردند

به چندین سال پیش از سر شماری9

فرستادند هر جمعی به جایی

به لم یزرع1 ترین جای صحاری2

که تا زان خاندان نام ونشانی

نماند، نه مکانی نه مزاری

مگر آن شاه ظالم3 بعد از این کار

به عشرت بگذراند روزگاری

نمانَد وارثی بر آب و خاکی

نبیند انقلاب و گیرو داری

بنا بنهاد در هر گوشه باغی

به هر جا ساخت بنیاد و حصاری

مطلب مرتبط :   پایان نامه رایگان دربارهشخصیت حقوقی، شرکت سهامی، صاحبان سهام

نبود آگه که باشد دست غیبی

ستاند دیه4 موری5 زماری6

کنون سر بر سجود شکر برنه

تو برگشتی واو خود شد فراری

نه بر سر تاج ونه بر روی تختی

نه ملک و گنج وسر بازو سواری

گهی در بحر گاهی در جزایر7

به هر سالی مقیم یک دیاری

بود اهل و عیالاتش پریشان

نه نامی نه مقام و افتخاری

خلاصه آنکه شد قربانی آز

بساط و تاج و تخت شهریاری

مرا روی سخن با تو است نی شاه

که بس دل تنگ و بی صبر و قراری

تعجّب کردم از آن عزم محکم

که هرگز خم نشد در زیر باری8

امیرا باز کن قران و بر خوان

کلام نازل از پروردگار ی

که فرموده است معّ العسر یسرا

که عزّت باشدت پایان خواری9

تو را ایزد نوید راحتی1 داد

مگر در قول2 او تردید داری

مرا شاید3 که باشم زار و دلتنگ

در این پیری گرفتار نداری4

انیس ملّتی دون پایه و پست

دهم ناچار تن در بردباری

مرا درتن نه یالی هست و نی دم5

نه پالان و نه جل6 چون اسب گاری

عجب تر آنکه در قلّاده دارم

برای صید، سگ های شکاری

چو برف آید به کوهستان خرامم

به دنبال غزالان تتاری

زمانی دست خالی باز گردم

گهی در جلگه یا دامان خاری،

به چنگ آرم غزالی یا که قوچی

زگلّه پیروی یا سر قطاری7

بدین سان صبح و شامی برسر آرم

که تازین پرده تو نقشی بر آری8

به یاد وصل تو خوش باشدم دل

به سویت باز چشم انتظاری

مشو نومید واله زانکه باشد

پس از نومیدی ات امّیدواری

((در وضع خرابه ی کاخ خسرو9 پرویز در قصر شیرین))10
رفتم از بهر نگاه قصر پرویز عجم

رفتم و بعد از نگاهش غوطه ور گشتم به غم

دیدم آن کاخی که شاهان جهان با قدّخم

با خراج ملکشان دل هایشان بودی دژم1

سالیان بودند و شاهنشاه از درب حرم،
پا برون ننهاده آنان همچنان در انتظار

پس درآن کاخ زرین هر خسروی یک گوشه زار
شد مکان ملکشان، بودند مات2 وماندگار

هفت کرّت3 سال نو می گشت و رفتی سال پار

می رسیدی باجشان هر سال دینار و درم
باج ها بر روی هم بودند هر سو ریخته

جعبه های سیم و زر برروی هم4 آمیخته

رشته ی دل های آن شاهان ز غم بگسیخته

بود زنجیری برون، زنگش درون آویخته

می شد آگه از صدایش شاه آن سوی حرم
دست بگشودند برآن زنگ اخبار شهی

زان صدا شه را رسید از ما هرویان آگهی

خواجه را فرمود تا سوی برون گردد رهی

کان صدای زنگ گر باشد ز مرد ابلهی

حاضرش آرند و سر تا پا نمایندش قلم5
خواجه چون آمدشهان تا جور را باز جست

بر رهش خلوتگه خاقان چین بود از نخست

یک‌به‌یک موضوع شاهان پیش اوآمد درست

از تأسف گوئیا توش و توان از وی گسست6

بازگشت و خواند بر خسرو خبر از بیش و کم
غیر شیرین بانوان بودند افزون از هزار

دختران شاه و شهزادو همه سیمین عذار7

نیز بودی باربد1 با موکش2 و با ضرب3 و تار

ساز و موسیقار4 و نغمات و سرود دل شکار5

گفت عطرافشان کنند آن رشک گلزار ارم6
نیز بانویان تمامی تاج زر بر سر نهند

گوهر و الماس بر دوش و بر و پیکر نهند

آنچنان زیبا شوند منّت به ماه و خور نهند

هم جواهر گونه گون بر دوش بازیگرنهند

هم می و مشروب و نقل7 و میوه جات8 از هر رقم9
آنچه می فرمود شیرین یک به یک انجام شد

بانوان را گوهر و الماس بر اندام شد

کاخ وکرسی هاوگلشن جمله زرّین فام شد

آنچنان آرایشی کز بهر شاهان دام شد

مطلب مرتبط :   پایان نامه با کلید واژگانحـق، حــق، چـون

پس به شاهان رخصت داخل شدن داد از کرم
در حریم شاه چون کردند آن شاهان ورود

چشم بگشودند بر آن گلشن و ساز و سرود

وان بساط‌خسروی‌کش10در‌جهان ثانی11 نبود

گفتی آنان را نه جان ماند و نه برتن تار و پود

آنچنان بودند کز سر هوششان بنمود رَم!12

پس شهنشه بهر هر یکشان مکان1تعیین نمود

هم زدل افسردگی د لهایشان تسکین نمود

بعد بهر اذن یاری روی بر شیرین نمود

بهر شاه چین ز زلف بانوان صد چین نمود

آن یکی گفتی مَهَم، وان دیگری گفتی خورم
لمعه ی الماس ولعل‌وبرق چشم‌وزلف وخال

نغمه ی سرکش2 که بزدودی3 زلوح دل ملال

برتر ازاین جمله آن گلزار و آن تخت‌وجلال

جلوه ی شیرین و مهرویان و آن اوضاع و حال

برد شاهان را ز سرتاپا ز حیرت توی هم
گفتشان تا خربزه با کارد بنهادند پیش

می زدی بردست خود هر شاه از آن کارد ریش

خسرو آنان را ندا برداد کای‌خصمان خویش

می زنید از بهر چه بردست خود این گونه نیش؟
پاسخ آمد کای شها هوش از سر ما کرده رم
زین بساط جشن و این شیرین بی‌همتای تو

وین جنات عدن و خوبان قمر سیما ی تو

قلب ما رنجیده بود از کبر جان فرسای تو

لیک ما را چونکه چشم افتاد براین جای4 تو

خاطر ما پس نباشد از تو رنجور و دژم5
پس شهنشه زان شهان‌چندی‌نگهداری 6 نمود

یک به صد، بر آن چه بُد منظور7 آنان برفزود

بهر خلعت های فاخر درب مخزن برگشود

رخت پرلعل و گهروزسیم وزرشان تار و پود

برهمه پوشاند و راهی کرد یک یک از کرم
((گفتار از بی وفایی عهد جوانی))
تا خواستم از وضع جهان چیز بفهمم

طی شد همه عمرم و باطل شده فهمم

شد سوخته از آتش آهم پر و همم

زین غفلتم آوخ نه دگر قابل رحمم

زیرا نگرم سال1 زپنجاه گذر کرد
در آینه ای وای نظر کردم و دیدم

چین های لبم، قد خمم، ریش سفیدم

شد کنده زبن پایه و بنیاد امیدم

وز جان خود این قصّه جانسوز شنیدم

کای خفته، مرا قابض ارواح2 خبر کرد
از گردن من باز نما رشته ی آمال3

زین بیش مکن رنج مرا ضایع و پامال

بس با شدت ای نفس، دگر مستی و اغفال

بنگر که گذر نیست زیک ذرّه و مثقال

قرآن به تو زین ذره و مثقال خبر کرد4
من روح لطیفم ،به جز از پاک نباشم

من نورم و مانند تو از خاک نباشم

از خار و خس و هرزه و خاشاک نباشم

ای بوالهوس آخر زچه غمناک نباشم؟!

دلخوش به چه؟ بی توشه5 هر آنکس که سفر کرد
آنهم چه سفر در ره ظلمانی و بی نور

استاده6 به هر گوشه صفی مانده و رنجور

بیچاره و تن لخت و تهی کیسه و بی زور

نی راه و پناهی که نهان گردد و مستور

پس به که درین جا زچنان راه حذر کرد
یعنی پس پنجاه دگر ساز سفرکن1

خود را زچنان راه پر از خوف خبر کن

نادم شو و با اشک ندامت مژه ترکن2

بنیاد امیدت زجهان زیرو زبرکن

از هر که برش توبه کند صرف نظر کرد
بازآی به خود تا به کجا رفت جوانی

آن عاطفه و قدرت و با توش و توانی

اینک تو همانی و به تن هست روانی

لیکن زکجا تا به کجا از چه ندانی

پیری به سراپای وجود تو اثر کرد
چشمت که به وی

دسته بندی : پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید