فایل های دانشگاهی

بررسی مسأله این‌همانی شخصی بر اساس مبانی ملاصدرا- قسمت ۷

۲-۳-۲-جاودانگی اخروی

 

مقصود از جاودانگى اخروى، استمرار حیات انسان در جهانی غیر از این جهان مادی است. نظریات مربوط به این حیطه، اعم از نظریاتى است که زندگى اخروى را بلافاصله در استمرار زندگى دنیوى مى دانند یا نظریاتى که آن را با فاصله ی زمانی کوتاه یا بلند بعد از زندگی دنیوی می‌دانند. به هر حال، با دقت در نظریاتى که جاودانگى اخروى را تأیید مى کنند، طیفى از نظریات را مشاهده مى کنیم که شاید بهترین تقسیم از این نظریات، قرار دادن آن‌ ها تحت عناوین ذیل باشد: نظریه‌ی برانگیختگی ابدان، نظریه‌ی بدن مثالی، نظریه روح مجرد
هر یک از این عنوان‌ها، دربرگیرنده دو یا چند نظریه است.

 

۲-۳-۲-۱- نظریه برانگیختگی ابدان

 

قائلان به این دیدگاه، جاودانگی را بر پایه حضور بدن در حیات پس از مرگ تبیین می‌کنند. این دیدگاه با آموزه‌های کلامی در هم تنیده شده است، به همین دلیل متکلمان دینی در ادیان یهود و خصوصاً مسیحیت و اسلام از این دیدگاه دفاع کرده‌اند. معتقدان به عینیت بدن دنیوی با اخروی، غالباً از دو منظر، به برانگیختگی ابدان می نگرند: عده‌ای با پذیرش امکان اعاده ی معدوم قائل به زنده شدن مجدّد مردگان در قیامت به قدرت خداوند هستند. گروهی زنده شدن مجدّد مردگان را، به جمع اجزای پراکنده ی آن‌ ها به دست خداوند منسوب می دارند.
دیدگاه اعاده معدوم یا جمع اجزای پراکنده انسان، مبتنی بر ملاک بدن در بحث این‌همانی شخصیت است؛ فرد اعاده شده همان فرد در زندگی دنیاست؛ زیرا داری همان بدن یا اجزای اصلی آن بدن است. درواقع اگر قرار است که انسان در آخرت، همان انسان در دنیا باشد و ملاک این‌همانی هم ملاک بدن باشد، چاره ای جز پذیرش دیدگاه برانگیختگی در باب جاودانگی باقی نمی‌ماند؛ لذا حتی اگر کسی معتقد به وجود نفس برای انسان باشد، ، اما آن را ملاک این‌همانی شخصیت تلقی نکند، لازم است که این دیدگاه را برای معقول ساختن تصویر خود از جاودانگی لحاظ کند. به تعبیر دیگر این دیدگاه جایگاهی برای ساحتی غیر بدنی برای انسان قائل نیست؛ به همین دلیل بیشتر طرفداران این نظریه‌یا نافی روح هستند و یا روح را امری مادی تلقی می‌کنند. بسیارى از عبارت هاى قرآن در چنین نظریه اى ظهور دارد مانند:
“وَضَرَبَ لَنَا مَثَلًا وَنَسِی خَلْقَهُ قَالَ مَنْ یحْیی الْعِظَامَ وَهِی رَمِیم _قُلْ یحْییهَا الَّذِی أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّهٍ وَهُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ”[۱۵۶]
براساس نظریه‌ی اعاده ی معدوم، با معدوم شدن بدن مادى، خداوند مجدّداً آن را در قیامت اعاده مى کند. طرف‌داران نظریه ی اعاده ی معدوم دلایلى را در صحّت نظریه‌ی خود اقامه کرده‌اند. که مهم ترین آن استناد، به خلقت نخستینِ انسان به دست خداوند است. قائلان (متکلمانی مثل قاضی عضدالدین ایجی و معتزله) به این دیدگاه معتقدند میان خلقت نخستین و خلقت بعدى تفاوتى وجود ندارد و اگر خداوند قادر بر خلقت نخستین بوده است بر خلقت مجدّد نیز قادر خواهد بود. در مقابل، منتقدان این نظریه، محال بودن اعاده ی معدوم، را امری بدیهى می‌دانند[۱۵۷]. حکما بر آن‏اند که اعاده ی معدوم بعینه محال است و ممکن نیست آن چه را نابود گشته است، باهمه ویژگى‏هاى وجودى‏اش از جمله زمانى که در آن جاى داشته است به وجود باز گردانید.
منابع فلسفى، از این موضوع در مبحث امور عامّه سخن گفته اند و یکى از احکام عدم را، امتناع اعاده ی معدوم بعینه دانسته‏اند و براى اثبات مدّعاى خویش دلایلى آورده‏اند؛ از جمله این که اگر معدوم با همه ویژگى‏هاى خود دوباره به وجود آید، آن چه به وجود آمده است، عین معدوم خواهد بود و لازم مى‏آید که میان شى‏ء و خود آن شى‏ء، عدم فاصله گردد و این محال است. ملاصدرا در رد اعاده معدوم دلائلی آورده است یکی از دلائل این است که فرد اعاده شده درهرصورت فردی مثل معدوم است و عین او نیست به عبارت دیگر با فرد معدوم دارای این‌همانی عددی نیست.[۱۵۸] دلیل دیگر این‌که برای هر شیء واحدی هویتی واحدی است هم‌چنین برای این هویت واحد تنها یک وجود و یک عدم می‌تواند امکان داشته باشد. پس اگر معدوم اعاده شود برای هویت واحد دو وجود باید در نظر بگیریم که این امری محال است.[۱۵۹]
دردیدگاه جمع اجزای پراکنده انسان، بدن مادى همان بدن قدیم فرد در دنیا دانسته شده است. بعد از مرگ، بدن متلاشى شده، به اجزاى مختلف تبدیل مى شود، ، اما خداوند قادر است که مجدّداً اجزاى بدن مردگان را گرد آورده و آن‌ ها را زنده سازد. شبهه ی آکل و مأکول بر این دیدگاه وارد شده است به این صورت که بعد از مرگ بدن انسان پراکنده شده و در چرخه ی حیات قرار می‌گیرد و ممکن است جزء بدن دیگر انسان‌ها قرار گیرد در این صورت سؤال مطرح می‌شود که در قیامت این اجزای پراکنده جزء کدام بدن قرار می‌گیرند؟ در پاسخ به این شبهه عده‌ای از متکلمین دیدگاه جمع اجزای اصلی را برای اعاده انسان کافی دانسته اند.
اجزای اصلی اجزایی است که حیات آدمی به کم‌تر از آن اجزاء دوام نمی‌یابد. براین اساس در مقطع پس از مرگ اجزای اصلی بدن فرد مرده در طبیعت محفوظ می‌ماند و در قیامت به قدرت خداوند به‌صورت و شکل ظاهری بدن فرد در دنیا درمی‌آید و از خود آثار حیاتی نشان می‌دهد، به‌طوری که تمام خصوصیات روان شناختی هر فرد با کنار هم قرا گرفتن اجزای اصلی وحیات آن‌ ها برقرار می‌شود؛ مثلاً حافظه که حوادث مختلف زندگی ما را این جهان به ضبط در می‌آورد با تشکیل مجدّد هیأت خاصی که میان اجزای اصلی در دنیا برقرار بوده است ظاهر می‌شود. متکلمینی مانند: خواجه نصیرالدین طوسى، به این دیدگاه معتقدند و مقصود از آن این است که بدن انسان از ابتداى تولد تا هنگام مرگ داراى اجزاى اصلى است که کم یا زیاد نمى شوند و اگر پس از مرگ توسط موجود دیگری خورده شود جزء بدن آن موجود قرار نمی‌گیرد و دفع می‌گردد. [۱۶۰]
طرفداران این دیدگاه و دیدگاه اعاده ی معدوم چگونگی انجام آن را به قدرت خداوند منتسب می‌دانند و می‌گویند همان‌طور که خداوند همه ظواهر و ذوات اشیاء را در ابتدا از نیستی به هستی در آورد بار دیگر می‌تواند آن‌ ها را مهمان هستی ‌کند.
نظریه‌ی بدل: نظریه برانگیختگی، امروزه به‌صورت دیگری مطرح شده است، جان هیک در پرتو دیدگاه های انجیل در باب جهان پس از مرگ، نظریه‌ای را پرورانده است که به “نظریه بدل”[۱۶۱] مشهور است. او برای توضیح و اثبات بهتر نظریه بدل به ارائه ی مدل می‌پردازد و سعی می‌کند در آن مدل نظریه خود را به‌صورت معقول بیان سازد. فرض بگیرید فردی به نام جان اسمیت که در ایالات متحده زندگی می‌کند ناگهان به‌گونه‌ای باور نکردنی در مقابل دیدگان دوستانش ناپدید گردد و به‌گونه‌ای شگفت آور در همان زمان بدل این فرد در کشور هند ظاهر شود. فردی که در هند ظاهر شده است هم از لحاظ خصوصیات جسمی و هم ویژگی های روانی حتی اعتقادات و گرایش های ذهنی دقیقاً شبیه فرد نا پدید شده است؛ از همه مهم تر این‌که این فرد دقیقاً خود را همان فرد ناپدید شده در ایالات متحده می‌داند. اگر دوستان و هم‌چنین تحقیقات این ادعا را تصدیق کنند در این صورت، همه ناپدید شدن اسرار آمیز او را از قاره ای به قاره ی دیگر نادیده گرفته و حکم به این‌همانی این دو فرد می‌کنند. این مثال بیان می‌کند که اگر فرد ظاهر شده در هند دقیقاً همان فرد ناپدید شده در آمریکا باشد دیگر چگونگی انتقال این فرد چندان اهمیتی ندارد. حال اگر این فرد بمیرد ، اما لحظه مردنش نسخه بدل او به جای ظاهر شدن در قاره ای دیگر در عالمی کاملا ًمتفاوت با این عالم پدیدار شود؛ او در جهانی دیگر دقیقاً باهمین خصوصیات ایجاد شود و همین طور با فرد در جهان قبلی احساس این‌همانی داشته باشد؛ در این صورت باید گفت حیات پس از مرگ امری معقول است درواقع این فرض الگویی در اختیار ما می نهد که بر اساس آن می‌توانیم آفرینش دوباره شخصیت متجسد انسانی را تصور کنیم.[۱۶۲] این نظریه بیان مى کند که پس از مرگ، عینیت بدن دنیوی و اخروی لزومی ندارد و بدنی جدید نیز می‌تواند استمرار زندگی شخص مرده در دنیای دیگر باشد. انسان یک واحد جسمی-روانی است و خداوند در جهان دیگر بدل فیزیکی – روانی شخص مرده را مجدداً خلق می‌کند. از نظر او ویژگی انسان، عینیت اجزای بدن او نیست، بلکه اطلاعاتی است که در بدن نخست و در بدن دوم به به نحو یکسان وجود دارد.[۱۶۳]
دیدگاه جان هیک بیشتر با اشکال عدم این‌همانی بدل ایجاد شده باهمان شخص در دنیا روبروست. هم‌چنین در صورت تصور ایجاد یک بدل یا یک فرد اعاده شده برای فرد معین در دنیا، این امر مانع از این نخواهد بود که ما بتوانیم بدل‌های دیگر یا افراد اعاده شده دیگر را هم تصور کنیم.[۱۶۴] فرض بگیریم حمید۱ بدل یا اعاده شده‌ی حمید در دنیاست. در صورتی که اعاده‌ی حمید ۱ امکان داشته باشد اعاده یا ایجاد بدل حمید ۲ هم ممکن است. حال درباره‌ی حمید ۱و۲ چه می‌گوییم. در چنین حالتی هم حمید ۱ و هم حمید ۲ بدل حمید در دنیا هستند و این خلاف فرض است پس؛ امکان تحقق حمید ۲ نشان می‌دهد که از ابتدا حمید ۱ هم بدل حمید نبوده است.

 

دانلود متن کامل پایان نامه در سایت fumi.ir

 

۲-۳-۲-۱-۱-بررسی مسأله این‌همانی در نظریه برانگیختگی ابدان

 

هرچند اشکالات اساسی بر این دیدگاه وارد شده است ، اما در صورت فرض امکان اعاده‌ی معدوم یا ایجاد بدل یا جمع اجزای پراکنده در حیات پس از مرگ توسط خداوند، سؤالی که مطرح می‌شود این است که آیا این فرد بازیابی شده با آن فرد در دنیا دارای این‌همانی است؟
مسلماً نظریات ارائه شده طرح‌هایی است که به ظاهر از نظر قائلان به آن‌ ها در خود سازگاری دارند؛ به‌عنوان مثال: قائلان به دیدگاه جمع اجزای پراکنده‌ی انسان معتقدند، هر فردی در دنیا خویشتن خویش را از آن جهت ثابت می‌بیند که حقیقت او؛ یعنی اجزای اصلی بدن او از اول تا آخر عمر باقی است و عوض نمی‌شود، بنابراین در قیامت هم، اگر این اجزای اصلی پراکنده که هویت هر فرد به آن است در کنار هم جمع شود؛ پس این فرد موجود در دنیا عیناً در آخرت حاضر شده است؛ ازاین‌رو، آنان در پاسخ به شبهه آکل و مأکول می‌گویند: حتی اگر اجزای اصلی بدن انسان وارد بدن فرد دیگری شود، هیچ گاه جزء اجزای بدنی آن فرد قرار نمی‌گیرد؛ زیرا در پیش فرض این دیدگاه اجزای اصلی عامل هویت فردی است. به همین جهت آن‌ ها دیدگاه خود را به‌گونه‌ای نظام می بخشند که این اجزاء تا انتها حفظ شوند. هرچند طرفداران این دیدگاه‌ها سعی کرده اند نظریات خود را منسجم بیان کنند ، اما به هر حال نقدهایی از زاویه‌ دیگر بر آنان وارد است.
۱-هر کدام از ما دارای خصوصیاتی هستیم که، خصوصیات روان شناختی یا شخصیتی ما نامیده می‌شود، به‌صورتی که این خصوصیات، مانند خصوصیات بدنی، گاه بیشتر، در هویت ما نقش دارند. حال آیا صرف حضور این اجزای اصلی در قیامت، حضور خصوصیات روانی- شخصیتی ما را هم کفایت می‌کند؟ و اگر حضور این اجزاء موجب حضور سایر ویژگی های ما در قیامت می‌شود باید پرسید که این اجزاء، کدام خصوصیت مقطع عمر ما را با خود به همراه دارد؟
۲-در صورت اعاده‌ی انسانی عین ما یا جمع اجزای اصلی یا ایجاد بدلی دقیقاً شبیه ما با همان ویژ گی های روانی و بدنی و با همان خودآگاهی، سؤالی که می‌توان مطرح کرد این است که، این گونه بازگشت انسان درواقع همان بازگشت به زندگی دنیوی است و این موجود بازیابی شده در حیات پس از مرگ انسانی است که تنها می‌تواند در دنیایی مادی با همین خصوصیات زندگی کند درحالی که، قضایای موجود در متون دینی، آخرت را به‌گونه‌ای تصویر می‌کنند که قطعاً نوعی تجدید دنیا نیست.[۱۶۵]
۳- در هر حال تبیین جاودانگی انسان و حیات پس از مرگ توسط این سه نظریه مستلزم وقفه است؛ به این ترتیب که، بر اساس هر سه نظریه انسان می میرد و معدوم می‌شود و پس از گذشت زمان، بر انگیخته می‌شود. این انسان برانگیخته شده به هر حال، هر چه قدر هم که شبیه انسان در دنیا باشد (حتی اگر این برانگیخته شده از طریق بازیابی کدهای ژنتیکی باشد) باز هم، استمرار آن فرد در دنیا نیست، بلکه تنها مثل آن فرد در دنیاست و عین آن نیست. مثالی که در این مورد می‌توان زد این است که فرض بگیرید کودکی چند آجر اسباب بازی اش را روی هم قرار بدهد، و بعد در حالی که حواسش پرت می‌شود ما آن آجرها را خراب کنیم و دوباره به‌گونه‌ای که کودک متوجه نشود، آن‌ ها را دقیقاً همان گونه که کودک روی هم چیده بود روی هم قرار دهیم، درست است که کودک تصور می‌کند این همان چیزی است که خودش ساخته است ، اما ما می‌دانیم به هر حال این سازه ای دیگر است و تنها شبیه به آن چیزی است که کودک ساخته است. البته باید توجه داشت که این استدلال هنگامی معتبر است که زمان را از عوارض مشخصه‌ی بدن بدانیم. اما اگر زمان را تنها ظرفی بدانیم که اشیاء در آن تحقق دارند و آن را از ویژگی های اشیاء ندانیم در این صورت فرد اعاده شده می‌تواند همان فرد معدوم باشد.

 

 

 

 

You may also like...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *